شرح احوال

نقد

داستان

عکس

گفتگوها

تماس

داستان

 

ضيافت شب‌هاي توفاني

نوشته‌ی رضا جولايي

 

   اغلب‏، سرشب تعدادمان يك عدد فرد است. نه‏، يازده، هفت، آخر شب، حوالي ساعت دوازده مثلاً، حتماً دو نفر كم شده‌اند. معمولاً بين ساعت ده تا دوازده شورش دريا آغاز مي‌شود. تا اين هنگام هم ما از گوش كردن به صفحات قديمي عتيقه، بازي ورق،‌ يا اثار برجستة سينماي جهان خسته شده‌ايم. همين وقتهاست كه سر و صداي باد زير شيرواني‌ها آزاردهنده مي‌شود. آن وقت يك نفر پيشنهاد مي‌كند به شنا برويم. يعني برنامه را آغاز كنيم. اعتراف مي‌كنم زماني دور، اولين بار، پيشنهاد اين بازي از طرف من بود، اما كي؟ واقعاً به ياد نمي‌آورم. مدت‌ها از آن زمان مي‌گذرد و اين بازي مبدل به يك تفريح معروف،‌ يك رسم، يك آيين فراگير شده است.

   زوج‌هاي جوان يا حداكثر ميانه سال، از مدت‌ها قبل در فهرست انتظار جا مي‌گيرند. تا روزي نوبتشان فرا رسد. تازگي‌ها بيشتر آن‌ها را نمي‌شناسم. چند روزي در ويلاي من جمع مي‌شوند. ميهمان من هستند، سر سفره‌اي باز  خوش مي‌گذرانند، نه اينكه آدم‌هاي دست به دهاني باشند؛ نه، بيشتر آدم‌هاي خيلي پولدار و عدة كمي از آنها هم پولدار هستند. حتي بعضيهايشان سر و دست مي‌شكنند. باور كنيد مبالغه نمي‌كنم، به تراشيدن واسطه، استفاده از روابط دوستانه، و حتي ترفندهايي تجارتي متوسل مي‌شوند. به نوعي پيشكشي تقديم مي‌كنند. نسخة نايابي از يك صفحة سي‌و‌سه دور قديمي. يك كپي، كپي سانسور نشده يا شكل گرفته از راش‌هاي به نمايش در نيامدة فيلمي معروف،‌ يك مينياتور اصل... تا نامشان در فهرست ميهمانان من جاي بگيرد.

   از من نپرسد آدم‌ها چه طور و چرا براي شركت در اين ضيافت شبانه و اين بازي عجيب سر و دست مي‌شكنند. رفتار آدم‌ها براستي پيچيده‌تر از آن كه است كه روان‌شناسي مدعي شناخت حتي بخشي از آن باشد.

   با شما روراست هستم. پنهان نمي‌كنم، خوب به ياد دارم كه نخستين بار، خيلي پيش از آن كه شهرت اين بازي فراگير شود، چه طور همه  چيز آغاز شد.

   يك شب شر بود. توفان زمين و زمان را زير ضربه‌هاي تازيانة خود گرفته بود. (چه جملات اديبانه‌اي!) از تماشاي فيلم‌هاي ويدئو و بازي ورق خسته شده بوديم. سر و صداي باد آزاردهنده بود. يك نفر پيشنهاد كرد به شنا برويم. (فرض كنيم اين يك نفر من بودم، چه فرقي مي‌كند؟) بقيه اين پيشنهاد را احمقانه قلمداد كردند. اما او اصرار كرد و گفت ده سكه جايزة زوجي است كه بيشتر از بقيه در درياي توفاني جلو بروند و چون ترديد آنها را ديد، بلافاصله جايزه را چند برابر كرد. گفت كه كاملاً جدي است. سكه‌ها را آورد و روي ميز ريخت. اين همه سكة طلا براستي براي آن‌ها وسوسه‌انگيز بود.

   همه اجازه داشتند نور چراغهاي خودرويشان را در آب بيندازند،‌ از هراس آن شب طوفاني كاسته مي‌شد. اگر احساس خطر  مي‌كردند مي‌توانستند برگردند، بقيه اجازه داشتند به كمك كساني بروند كه در معرض خطر بودند،‌ ساحل، شب ملايمي به سوي دريا داشت، از گودال و پستي و بلندي زير آبي خبري نبود. يك بازي هيجان انگيز، فقط تاريكي شب و باد شديد بود كه كمي صحنه را ترسناك مي‌كرد وگرنه همه چيز دريا مثل روز بود. ترس موردي نداشت، و آن همه سكه...

   قبول؟ همه قبول كردند. بعضيها زير گوش هم چيزي گفتند، بگمانم صحبت از تباني بود: مثلاً همه تصديق مي‌كردند كه يك زوج جلوتر از بقيه رفته‌اند، آن وقت سكه‌ها تقسيم مي‌شد، به هر كس سهمي مي‌رسيد. بجز من كه تنها بودم و قرار نبود چيزي بگيرم...

   از خانة ييلاقي خارج شديم. باران بشدت مي‌باريد،‌باد هم سنگ تمام گذاشته بود، زوج‌ها از ترسشان بلندبلند حرف مي‌زدند و دست همديگر را گرفته بودند. يك نفر پيشنهاد كرد كه دست از اين بازي خطرناك برداريم و باز گرديم. اما من گفتم، ‌اين بازي فقط خطرناك نيست،‌احمقانه هم هست و جايزة آن حماقت، تعداد زيادي سكة طلاست. بنابراين كسي پا سست نكرد و پيش رفتيم. خودروها را از گاراژ بيرون آورديم و به كنار ساحل برديم، چراغ‌هايشان را روشن كرديم اما از هراس صحنه تقريباً، چيزي كاسته نشد.

   وقتي به لب آب رسيديم. در تاريكي تقريباً چيزي پيدا نبود، مگر تاج كف آلود موج‌ها.

   من جلوتر از همه پيش رفتم. هر چه باشد تنها بودم. علاوه بر آن شايد اين يك چند سكة طلا به كيسة خود من برمي‌گشت، اما به محض آنكه موجي نعره‌زنان پيش آمد و شن‌هاي زير پايم شروع به خالي شدن كردند، دچار ترديد شدم. وانمود كردم قصد تشجيع آنها را دارم: نترسيد، نه هيولايي در كار است و نه گودال زير آبي. فقط تاريكي است. از تاريكي مي‌ترسيد؟ بسيار خوب برق سكه‌هاي طلا را به ياد بياوريد.

   البته نه هيولا بود و نه گودال زير آبي، اما ضربة امواج قدرتمند كه به شكم و سينة ما مي‌خورد امكان داشت واژگونمان كند و با بلغيدن اجباري دو سه جرعه آب ديگر...

   بنابراين سرجايم ايستادم و ديگر پيش نرفتم، يك زوج در نزديكي من بودند. شبح آن‌ها را مي‌ديدم. دست همديگر را گرفته بودند. منتظر بودند تا به هر دليل به عقب بازگردند، اما سكه‌ها آنها را مردد كرده بود. شايد به آن پول نياز داشتند؟

   زوجهاي ديگر هم پيش مي‌آمدند. وقتي موج بلندي از راه رسيد، فرياد زوجي را كه در نزديكي من بودند شنيدم. وقتي آب از سرشان گذشت و فرو نشست فريادشان به گوشم خورد. از هم جدا شده بودند و همديگر را صدا مي‌كردند.

دو زوج ديگر پيش آمدند، شايد به كمك آنها. بعد موج بلند ديگري از راه رسيد، آب از سرمن هم گذشت. به زحمت توانستم تعادل خود را حفظ كنم. تا لحظاتي روي نوك انگشتان پايم ايستاده بودم و سعي مي‌كردم با حركت دستها تعادل خود را حفظ كنم.

   آب در سر و بيني‌ام رفته بود و چشم‌هايم ديگر جايي را نمي‌ديد، بدتر از همه جهت ساحل را هم گم كرده بودم و نمي‌دانستم در كدام طرف من قرار دارد.

   وقتي موج فرو نشست. دور خودم چرخيدم، و از روي پرهيب كوهايي كه در ساحل بودند متوجه جهت درست شدم. با تقلا خود را به ساحل رساندم. قبل از من چند زوج ديگر خود را به ساحل رسانده بودند. باد مي‌وزيد و لباس‌هاي خيس بر تنم، چندش‌آور بود. نمي‌توانستم بايستم. سرنوشت ديگران برايم مهم نبود،‌ بازگشتم.

   خودم را به اتاقم رساندم و دوش آب گرم گرفتم،‌ به اين حماقتي ك از سر گذرانده بودم فكر كردم و خنديدم. لباس پوشيدم و به طبقة پايين رفتم. به پيشخدمت دستور دادم قهوه درست كند. با چند زوج ديگر كه خود را روبه‌راه كرده بودند به تماشاي آلبومي از نقاشي‌هاي يك نقاش اسپانيايي مشغول شديم. بدن‌هاي غول‌آسا اسير در سيم‌هاي خاردار و تيغ‌هاي گلسرخ،‌ غولي با قلبي شكافته و خون چكان،‌ خون...

   بعد زوج‌هاي ديگر هم از راه رسيدندم. همه ترسيده بودند، اما هيجان هم داشتند، مي‌خنديدند و آنچه را برايشان اتفاق افتاده بود با آب و تاب تمام تعريف مي‌كردند.

   پيشخدمت با شير و قهوة برزيلي از راه رسيد. اين نوشيدني داغ را با لذت نوشيديم. بعد نوبت تعيين برنده رسيد. همه بر سر زوج برنده ـ با اندكي اختلاف ـ توافق كردند. برندگان با شادماني جايزة خود را گرفتند. بعد به بازي اسكات مشغول شديم. صداي امواج دم به دم شديدتر مي‌شد. گاه در ميان رد و بدل كردن ورق‌ها، ترس را در چشمان آن‌ها، بخصوص زن‌ها مي‌ديدم.

   سرميز شام، با خودرن و نوشيدن غذاهاي متنوعي كه تدارك ديده بودم، هراس را از همه بيرون كردم.

   آخر شب وقتي مي‌خواستم به ميهمانان شب به خير بگويم، يكي از ميهمانان كه دختر جوان و لاغر اندامي بود با اندكي ترديد گفت، بهتر نيست در چنين شبي ـ عمداً از به كار بردن كلمة ترسناكه خودداري كرد ـ به جاي خوابيدن دور هم جمع شويم. ديگرا يك لحظه مكث كردند اما زود، ‌و با تظاهر به خونسردي وشجاعت،‌ پيشنهاد او را ناديده گرفتند. وقتي براي خوابيدن به اتاقم مي‌رفتم، در راهرويي كه به محوطة عمارت منتهي مي‌شد، ايستادم و چراغ‌هاي بيرون عمارت را روشن كردم. پيدا بود كه امواج از ديوارهاي كوتاه سمت دريا به داخل باغچه سر ريز شده، اما عمارت روي بلندي قرار داشت و فاصله زياد بود. بنابراين جاي نگراني نبود.

   به اتاقم رفتم يك صفحة قديمي از خاچاطوريان بر روي گرامافون گذاشتم و در ميان صداي زوزة باد از مرز بيم و هراس گذشتم. نفهميدم كي به خواب رفتم. وقتي چشم باز كردم صداي خش خش صفحة به پايان رسيده به گوشم مي‌رسيد. اتاق كاملاً تايرك بود. جهات را گم كرده بودم. حتي صداي تيك تاك ساعت ديواري هم به گوش نمي‌رسيد.

دست پيش بردم. سمت چشم ديوار بود. پس چراغ روميزي در سمت راستم قرار داشت. چند بار آويزة يزر آن را كشيدم. اما نشد. برق قطع شده بود. متوجه شدم زير ملافه خيس شده‌ام. هوا مرطوب و سنگين بود. از جا بلند شدم و پشت پنجره صداي آب را شنيدم. پس آب با اين سرعت تا پاي عمارت رسيده بود. راستش مي‌ترسيدم پنجره را باز كنم. انگار چيزي بيرون بود. بازگشتم و لبة تخت نشستم. چه چيز مرا از خواب بيدار كرده بود؟ ترس نبود. ـ از همان شب ترس را از خود دور كردم ـ هيچ صدايي شنيده نمي‌شد بجز صداي آب. صداي آب هم ترس نداشت. چيزي مرا ناراحت كرده بود. به وقايع شب قبل فكر كردم. ظلماتي كه درون آن غرق شديم و صداي امواج دريا، وقتي روي پنجة پا پيش مي‌رفتيم. بعد پناگاه چيزي در ذهنم روشن شد. بله، همين بود. چه طور متوجه نشده بودم؟ چه طور ديگران حتي اشاره‌اي به اين موضوع نکردند. غيرعادي بود. انگار همه، به عمد آن را از ياد برده بودند يا نخواستند آن را به روي خود بياورند... حتي سر ميز، هنگام نوشيدن شيرقهوه... جاي آن‌ها خالي بود. يكي از زوج‌ها غايب بودند ... شايد قبل از آن شرط‌بندي احمقانه گريخته بودند؟ شايد بعد از آن... اما نه. شايد هم ... بله همين بود چرا بايد ترديد مي‌كردم... غرق شده بودند. آنچه از همه آزاردهنده‌تر بود، ‌ناديده گرفتن قضيه از طرف ديگران بود... . شايد هم نه. عادي‌ترين بخش ماجرا همين بود. مي‌بينيد اين ماجرا، اين شرط‌بندي دايمي چگونه كم‌كم شكل مي‌گرفت، فلسفه پيدا مي‌كرد،‌ مي‌شد حول و حوش آن به نظزريه‌پردازي پرداخت؟

آن موقع اما،‌كاملاً بيقرار شدم. مي‌خواستم همه را بيدار كنم و به آنها خبر بدهم، اما اين كار ديوانگي بود. از طرفي سكوت و تاريكي آن قدر غيرعادي بود كه اين حس را در من سرد كرد. بايد تا صبح صبر مي‌كردم. شايد هم بعداً به عمارت بازگشته بودند. بله، ممكن بود آن‌ها، اكنون در اتاقشان باشند. مشغول ديدن خواب‌هايي دربارة دريا، يا دعواهاي دوست داشتني عاشقانه. مي‌توانستم آهسته پشت در اتاقشان بروم، قضيه روشن مي‌شد. كورمال به راه افتادم. اما زانويم به لبة ميز برخورد كرد و دردي بي‌حس كننده مرا از حركت باز داشت. ضربه همراه با سر و صداي زيادي بود. زانو زدم و به مالش دادن زانوي ضربه ديده پرداختم. مي‌بينيد، چه‌قدر هم چيز انساني و ابتدايي بود. مي‌خواهم يقين پيدا كنيد كه نقشي بيش از آن‌چه در اين ماجرا داشتم برايم قايل نشويد. مي خواهم مطمئن شوم كه معنايي عميق و فلسفي براي اين ماجرا  اختراع نخواهيد كرد. احتمالاً رسيدن من تا اتاق آن‌ها، با سر و صدا همراه مي‌شد و به يقين موجب ترس و وحشت همه در اين تاريكي. بهتر بود تا صبح صبر كنم.

   اما خوابم نبرد، كلافه بودم. هوا سنگين بود، درجة فشارسنج به يقين رقمي غيرعادي را نشان مي‌داد. تلويزيون كوچكي را كه در اتاق داشتم روشن كردم برق آمده بود، اما تمام برنامه‌ها در آن ساعت،‌ قطع شده بود، بجز خطوطي درهم،‌ چيزي نبديدم. بعد به سراغ راديو رفتم فرستنده‌هاي محلي در آن ساعت برنامه نداشتند. اما فرستنده‌اي دوردست را پيدا كردم كه موسيقي مي‌نواخت. صدا يك نواخت نبود، مي‌رفت و مي‌آمد، اما هر چه بود انتظار را آسان‌تر مي‌كرد. روي تخت دراز كشيدم. در آستانة خواب بودم كه گزارش هواشناسي از تغيير جهت هستة اصلي توفان به سمت منطقة ما خبر داد. خواب از سرم پريد و قلبم شروع به تپيدن كرد. گزارش هواشناسي مختصر بود و زود به موضوعات ديگر پرداخت. كنجكاويم اصلاً ارضا نشد. به جست و جوي فرستنده‌هاي ديگر پرداختم،‌ اما گزارشي ديگر را نشنيدم. آيا بايد مي‌گريختيم؟

   با ظاهر شدن خطوط خاكستري در آسمان، ‌باد شديدتر شد. همهمه‌اي قدرتمند،‌ بلند شدم و كركره‌هاي چوبي پنجره را بستم. بايد شتاب مي‌كردم، جاي احتياط نبود،‌ پيشخدمت‌ها را بيدار كردم و و دستور دادم مهمانان را بيدار كنند و بگويند براي صرف صبحانه آماده شوند. شايد لازم بود حواس آنها را به سويي ديگر معطوف مي‌كردم. چه فكر احمقانه‌اي!

   دستور دادم صبحانة مفصلي از گوشت دودي، تخم‌مرغ، نان برشته، چند نوع مربا،‌پنير و شيريني آماده مكنند. دعا مي‌كردم برق دوباره قطع نشود. تمام چراغ‌هاي سالن غذاخوري را روشن كردم. دستور دادم ضبط صوت بزرگ سالن را روشن كنند. موسيقي ملايم و پرطنيني در فضا منتشر شد. بعد همه را به صرف صبحانه دعوت كردم. سرميز، در ابتدا همه با نگراني و در حالي كه گوش به صداي باد - كه اكنون چندان بوضوح شنيده نمي‌شد - داشتند،‌ با احتياط شروع به خوردن كردند. به آن‌ها اطمينان دادم كه توفان بزودي خواهد گذشت، علاوه بر آن‌ها وقوع اين توفان‌ها در اين فصل عادي و هميشگي است،‌ خانه نيز بسيار مقاوم ساخته شده است.

   صبحانة مطبوع و موسيقي ملايم باعث شد، اضطرابشان فروكش كند. منتظر بودم. اما كسي، ‌سؤالي دربارة دو صندلي خالي در گوشة ميز بزرگ نكرد. مواظب واكنش و نگاه‌هاي زير چشمي آن‌ها بودم. حتي احساس كردم يكي دوبار دو نفر از آن‌ها - كه هر دو زن بودند - مي‌خواستند چيزي در اين‌باره بگويند، اما وزش تند بادي كه شيرواني‌ها و تيرهاي سقف را به ناله در آورد، آن‌ها را منصرف كرد. چيز ترسناكي مي‌توانست در اين ماجرا وجود داشته باشد: همه خبر داشتند و اصلاً نمي‌خواستند اشاره‌اي به آن بكنند، مهم‌تر از آن: يقين پيدا كردم كه از ابتدا مي‌دانستند و اصلاً به روي خودشان نياوردند. برايشان اهميت نداشت.

   وقتي صبحانه به پايان رسيد، همه، چنان غرق در صحبت بودند كه كسي متوجة سكوت غيرعادي بيرون نشد. چيزي اما درون من مي‌جوشيد. درون معده و رگ‌هايم. بي‌اختيار دست بلند كردم تا ديگران را وادار به سكوت كنم. نمي‌بايد اين كار را مي‌كردم،‌ احتمال داشت تا مدتي بعد هم، متوجه اين سكوت غيرعادي نشوند،‌ اما اين حركت من بي‌اختيار بود. همه سكوت كردند. مي‌ديدم كه دانه‌هاي ريز عرق پشت لب خانم‌ها ظاهر مي‌شود . لب يكي هم مي‌لرزيد، ديگري انگشتانش را به ميز مي‌زد. صداي همهمه‌اي از دور شنيده مي‌شد. صدا نزديك‌تر شد. حالا انگار ستون‌هاي خانه از درون مي‌لرزيد، لبة شيئي سنگين به سقف و ديوارهاي كوفته شد و فروريخت. صداي خرشدن شيشه‌اي را شنيدم. حدس زدم يكي از درختان نزديك عمارت بايد شكسته شده باشد. چند لحظه گوش دام. گدش تندباد را كه در دايرة عظيمي مي‌چرخيد، ‌احساس مي‌كردم. نفسي كشيدم. خانه دوام آورده بود و ما موج دوم را از سر گذرانده بوديم. حالا به يقين تا برخورد هستة اصلي تند باد فرصت داشتيم. شاي هم تند باد از كنار خانة ما مي‌گذشت و دوام مي‌آورديم.

   با صداي بلند و اطمينان خاطر گفتم كه خطر فعلاً رفع شده و سرعت تا چند ساعت بعد،‌ بيشتر نخواهد شد. گفتم كه بهتر است اصلاً نگران نباشيم و در فكر ناهار مفصل و خوشمزه‌اي باشيم كه تدارك ديده‌ام.

   وقتي پيشخدمت‌ها ميز صبانه را جمع مي‌كردند، دستور دادم تا هنگام ناهار، آن دو صندلي خالي را جمع كنند. بلافاصله برنامة منظمي را در ذهنم رديف كردم. بايد همه را به كاري سرگرم كننده و شاد مشغول مي‌كردم. بازي بلوت، سرِپول، آن هم مبلغي كلان. شعرخواني هم بد نوبد. اما نه اشعار تصويري و همه فهم،‌ بلكه اشعار پيچيده، اشعاري كه احتياج به تفسير داشت. نوعي تفأل. استاد اين كار بودم. روحيات هر كس را بخوبي مي‌شناختم و تفسير دلخواه و مورد علاقة او را با آب و تاب فراوان در برابرش مي‌گذشتم.

   اما بايد اعتراف كنم، اين برنامه‌ها چندان موافق از آب درنيامد. خوشبختانه همراه يكي از آن زوزه‌هاي متناوب باد،‌ برق قطع شد. فكري به سرم زد، خانه وسيع بود با اتاق‌هاي تو در تو و زيرزميني بزرگ، تاريك، و نسبتاً ترسناك . اتاق‌هاي زير شيرواني هم بود. پس‌زمينة توفان هم دلهرة خاصي به اين بازي مي‌داد: ‌قايم باشك. بله، همان بازی‌ كودكانه. همه با خوشحالي پذيرفتند. پيدا بود كه به دنبال اين هيجانند. هيجاني كه ترس مرگ هم در پشت سرش بود. درست مثل بازي شب قبل.

   حوالي نيم روز توفان به اوج خود رسيده بود و تنفس مشكل بود. اما تقريباً كسي متوجة اين چيزها نبود. زوج‌ها هر جفت در گوشه‌اي خود را پنهان مي‌كردند. خنده‌دارست اما يك جفت از آن‌ها را در گوشه‌اي مشغول به عشق بازي پيدا كرديم. مجسم كنيد،‌ خانه‌اي تاريك، زير شلاق باد و زوج‌هايي كه سر و صدايشان بيشتر از صداي زوزة باد بود و آن دو بي‌خيال از عالم...

   عصر همه با شتاب غذايي بلعيدند و كسي در آن ميان اعلام كرد كه بهترست از اين بازي بچه‌گانه دست برداريم و به سراغ آن بازي... شنا در هواي توفاني برويم. انگار همه منتظر اين پيشنهاد بودند. شادي را در چشمان آن‌ها مي‌ديدم. يقين دارم اگر تعداد سكه‌هاي طلا را كمتر مي‌كردم مي‌پذيرفتند. اما اين كار را نكردم. قواعد نمايشي بازي اصلي بايد رعايت مي‌شد. خطر به دليل تحصيل طلا منطقي بود. جان باختن به خاطر طلا منطقي بود. بدون طلا، هر چند اهميت چنداني براي بعضي‌ها نداشت ماجرا ناقص مي‌شد. مهم نفس بازي بود. شب دوم همه به آن علاقه‌مند شده بودند. بازي جديدي اختراغ شده بود. من خالق آن نبودم، اما مقرراتي براي آن وضع كردم...

   چند شب گذشت. توفان فرو نشست. يادم نيست چند تن از زوج‌ها كم شده بودند فقط به ياد دارم كه يك شبه (البته اين صفت مبالغه است) شهرت اين بازي در همه جا پيچيد، و حالا من هستم و صف طولاني داوطلبان. داوطلباني كه از دور و نزديك براي شركت در اين مسابقه واسطه مي‌تراشند تا در فصل معيني از سال، آن هنگام توفان‌هاي موسمي را خود را به سوي منطقة ما كج مي‌كنند، در اين بازي شركت كنند.

آن‌ها به اينجا مي‌آيند، از هر طبقه و سنخي، زنان و مردان روشنفكر، ‌با روابط عاشقانه، با روابط منطقي، كسالتبار، استادهاي فلسفه، جامعه‌شناس‌ها، موسيقي‌دان‌ها، آدم‌هاي معمولي، و ثروتمند با هم زندگي مي‌كنند. دربارة ارزش سهام هنگام فروريختن برج‌هاي بلند، گفت‌وگو مي‌كنند. از رامبراند و پيكاسو حرف مي‌زنند، اينكه ژكوند زن بوده يا مرد. از تصاعد نرخ تيرآهن و نوع صداي ويسلاو اوخمان خوانندة تنورِ ركوئيوم موتزارت.

   خلاصه همه نوع گفت‌وگويي با تفاهم كامل در ميانست البته با پس زمينة انتظار.

   شب‌ها به اتاق‌هايشان مي‌روند. بگذاريد اعترافي بكنم. به پچ‌پچ‌هاي شبانه‌شان گوش مي‌دهم. نوعي استراق سمع. اين حق را براي خودم قايل شده‌ام تا شايد دريابم انگيزة آن‌ها در پيوستن به اين بازي چيست. بعبضي از آن‌ها با هم جر و بحث دارند. بعضي‌ها دوستانه به يكديگر عشق مي‌ورزند، بعضي از خاطرات گذشته مي‌گويند. حتي دربارة، من گفت‌وگو مي‌كنند. اين‌كه من كيستم؟ از كجا آمده‌ام؟ و منظورم از همة اين كارها، ‌اين بازي چيست؟

   فلسفة زندگي آن‌ها به من مربوط نيست. اين‌كه كارشان حماقت نام دارد يا ماجراجويي، و كسب هيجان يا هر كوفت ديگر از دايرة تفكر من بيرون رانده شده. من ثروتمند. خانة وسيعي دارم؛ مناسب بازي و اين زوج‌ها همه مهمانان من هستند. مهماناني كه ديگر مدت‌هاست آشنايي در ميان آن‌ها نمي‌بينم. فقط مي‌آيند تا در اين بازي شركت كنند. در فصول معيني از سال، شب‌هاي توفاني.

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به رضا جولایی است.