شرح احوال

نقد

داستان

عکس

گفتگوها

تماس

داستان

 

آيا جهان خاكستري نيست؟

نوشته‌ی رضا جولایی

مجله‌ی گردون سال پنجم شماره‌ی  40 و 39 اردیبهشت و خرداد 1373

 

 دل چو پرگار به هر سو دورانی می‌کرد

وندر آن دایره سرگشته پابرجا بود

پیر گلرنگ من اندر حق ارزق پوشان

رخصت خبث نداد ورنه حکایت‌ها بود

(حافظ)

 

شنبه

     در گوارژده باران مي‌بارد. خياباني خيس و خالي پوستر كودكي بر روي زمين مچاله شده است. از دور زني لاغر با چرخدستي كه بر روي آن چوب بار كرده پيش مي‌آيد. از دور صداي خمپاره‌ها را مي‌شنوي. زن بخش بزرگي از حقوق ماهانه‌اش ر ا براي خريد اين چوب‌ها پرداخته است. در خانه سو كودك موطلايي به دور او جمع مي‌شوند. زن چوب‌هاي بريده شده را، ‌همانند آييني مقدس، يكايك برمي‌دارد و با طمأنينة در بخاري مي‌چيند و آن‌ها را آتش مي‌زند. بچه‌ها در سكوت به اين آيين مي‌نگرند. زن قابلمه‌اي كوچك را كه درون آن كلم يا سيب‌زميني است بر روي بخاري مي‌گذراد. اين تنها غذاي روزانه آن‌هاست. بر روي ديوار عكس شوهرش كه چند ماه پيش كشته شده، پريروز سريرنيتسا ـ ديروز سارايوو. امروز گوراژده.

     در خيابان‌هاي آنسو تصاويري هولناك از كودكان تكه پاره شده مي‌بيني و ساختمان‌هايي كه در آتش مي‌سوزد، در خيابان‌هاي شهري ديگر زناني كه بعد از تجاوز صرب‌ها خود را كشته‌اند و آنسوتر، اردوگاه اسيران... تكرار آشويتس، تربلينكا... و آرمان‌هاي خونين بشريت در  حال احتضار در پايان قرن.

يك‌شنبه

     وسط يك بازي هيجان انگيز بوديم... دريبل... شوت... اين طرف... پاس بده... كه پايم ليز خورد و به زمين غلتيدم. اول همه‌چيز جلو چشم‌هايم قهوه‌اي شد. چشم‌هايم را بستم. هيچ صدايي نمي‌شنيدم. فكر كردم امشب شب عيد است، به زودي سال تحويل خواهد شد. پاي سفرة هفت‌سين خواهم نشست. به سيب‌هاي سرخ و سبزه‌ها نگاه مي‌كنم، و نكند كه دارم مي‌ميرم؟... بعد كسي از دور مرا صدا مي‌زد. پسرم بود: «بيهوش شده؟ نه دارد سربه‌سر ما مي‌گذارد. بابا طوري شدي؟» چشم‌هايم را بازكردم. بالاي سرم آسمان بهار بود و چند درخت پرشكوفه. گفتم: «نه چيزي نشده.» اما نتوانستم بلند شوم. چيزي شده بود. درد در پا و پشتم پيچيد. بچه‌ها كمك كردند تا به اتاق برسم.

     دخترم گفت:‌ «بابا هنوز فكر مي‌كني بيست ساله‌اي؟» گفتم خيال نمي‌كنم، يقين دارم موها را هم در آسياب سفيد كرده‌ام. از كوه بالا مي‌روم، مي‌خندم، بازي مي‌كنم، مثل بيست‌ساله‌ها؛ همة ما كه مي‌نويسيم بيست ساله‌ايم. اين معجزة نوشتن است. پير و كهن سال هم باشيم احساس مي‌كنيم بيست ساله‌ايم.

     باور نمي‌كني، بنويس،‌ جدي جدي بنويس و فكر كن نويسنده‌اي تا ببيني. با همة اين حرف‌ها يك هفته زمينگير مي‌شوم و به ناچار مي‌نويسم. تمام وقت مي‌نويسم.

 دوشنبه

     «عطار» را به راستي احساس مي‌كنم. در پايان سرنوشت او هستم، در آن روز هفتاد هزار سال، در روز عظمتٍ واقعه... عطار زندگي پرفراز و نشيبي را مي‌پيمايد. مرگ همسر در جواني، مرگ پسر در ميانسالي. حمله تركان، زلزلة نيشابور و مرگ نوادگان و بستگان... و در انتها حملة مغول‌ها به نيشابور و كشتار عام. دلتنگي‌هايش از كار جهان را در خلال سطرهاي نوشته‌ها و اشعارش احساس مي‌كنم. او طبيبي فيلسوف بود و اين اقبال را داشت كه مرگ را بارها و بارها در اشكال مختلف از نزديك وارسي كند. منطق او حكمت فرزانه‌اي كه به جهان به خوبي نگريسته. وراي خوب و بد، بود و نبود.

     ديروز دخترم گريه مي‌كرد. در يكي از امتحانات نمرة خوبي نياورده بود. در خلال دلتنگي‌هايش گرية زني كوچك را ديدم. او را دلداري دادم. گفتم كه شكست چيز مهمي نيست، من تا به حال هزار بار شكست خورده‌ام. و خيال دارم هزار بار ديگر هم شكست بخورم. تا بزرگ‌ترين شكست‌خوردگان بشوم... يواش يواش به خنده‌اش آوردم.

     دخترها چه زود بزرگ مي‌شوند. وقتي در چهرة دخترهاي كوچك خيره شوي، زني را مي‌بيني كه سر مي‌كشد و مي‌خواهد با شتاب بيرون بجهد تا براي دنيا مادر باشد، تا سهم خود را از رنج و اندوه جهان هر چه زودتر بگيرد.

     شادي بزرگي است كه دو رمان را با هم مي‌نويسم.

سه‌شنبه

     بچه‌هايم مي‌توانند گواهي دهند هيچ كس نمي‌تواند آن‌ها را به ا ندازة من بخنداند، با اين حال ـ تا به حال ـ در نوشته‌هايم دنياي ديگري حكمفرما بوده... از من مي‌پرسند چرا خاكستري مي‌نويسي؟

     وقتي از آن سو، به غم و شادي نگاه مي‌كنم چه پاسخي مي‌توانم به آنها بدهم؟

     كار بر روي رمان «سوء قصد» ترور محمدعليشاه، پسر عمو حيدر و گروه قفقازي‌هاي شوخ و شنگ، بلبشوي استبداد صغير و كبير و بعد...  

چهارشنبه

     در خياباني خلوت و قديمي هستم. وسط جنجال شهر به ناگاه از اين خيابان سر درآوردم. خانه‌هاي قديمي، سردرهاي گچبري شده، نقش فرشتگان. هوايي رگباري و به ناگاه تابش خورشيدي درخشان بر شاخه‌هاي سبز. امروز روز خداست. اما در گوراژده همچنان باران مي‌بارد. آيا جهان خاكستري نيست؟

 پنج‌شنبه

     فيلمنامة «عطار» به سفارش مهرجویی، آخر رسيد. هفت‌ ماه با غم‌هاي بزرگ و شادي‌هاي اندكش بودم، هفت وادي طلب و عشق و معرف... و فنا را يكايك پيموديم. ديروز وادي فنا به آخر رسيد. عطار و مردمان شهر در شبستان مسجدي پناه گرفته‌اند. شهر در آتش مي‌سوزد. مغول‌ها خانه به خانه پيش مي‌آيند. عطار همه را به آرامش و توكل دعوت مي‌كند و از عدل خداوند سخن مي‌گويد مردي در آن ميانه از جا برمي‌خيزد و مي‌پرسد: وقتي فرزندمان را پيش  چشممان سرمي‌برند عدالت چه معنا دارد؟ عطار براي او از مرگ ـ نه به معناي پايان زندگي ـ سخن مي‌گويد و اين عدالت را به «رها شدن از مشقات» تعبير مي‌كند.

     درهاي شبستان با ضربه‌هاي مغولان مي‌شكند و سياهي سواران مغول پيش روي آن‌ها...

     باد مي‌وزد و غباري كهن را درهم مي‌پيچاند. صداي همهمة باد را مي‌شنوي؟ و صداي آدم‌هايي را كه از ما مي‌پرسند عدالت يعني چه؟...

     آيا درگوراژده كسي عدالت را براي كودكان و مادرها معنا مي‌كند؟

     فردا روز خوب هفته است. شب‌هاي جمعه هميشه برايم مثل شب‌هاي عيد است. در خيال،‌ پدرم را مي‌بينم كه با دست‌هايي پر از ميوه و شيريني و كتاب، در خانه را مي‌گشايد. خسته است اما به ما مي‌خندد. تمام چراغ‌هاي خانه روشن است. حياط مهتابي است و پرنده‌اي برشاخة پرشكوفه مي خواند. كتاب‌ها را زيرورو مي‌كنم. شادي من انتها ندارد. بوي كاغذ نو، كتاب‌هاي رنگارنگ... باد آن سال‌ها را به كجا برد؟

جمعه

     بعضي‌ها مي‌ميرند... بعضي به دنيا مي‌آيند. زندگي جويباري آرام...

     شميران سال‌هاي كودكيم، بوي مرطوب درختان گردو كه گرماي خورشيد را در برگ‌هايشان ذخيره مي‌كردند. خيابان‌هاي پردرخت، استخرٍ آسيابٍ كهنه، آفتاب درخشان. نفس مي‌گرفتيم و فرو مي‌رفتيم. آن زير، دنياي شياطين و اجنه‌ها بود. خزه‌هاي سبزي كه به دور پايمان مي‌پيچيد... صداي حباب‌هاي آب... با شتاب و اندكي هراس بالا مي‌آمديم. خورشيد در پشت ابري رگباري فرو رفته بود باد خنكي ما را به لرزه مي‌انداخت. و به ناگاه رگبار... حباب‌هاي درشت هوا بر روي آب سبز... و شاخه‌هايي كه در باد سرخم مي‌كردند.

     غروب جمعه، آهنگ لايم لايت، تاريكي، خيابان‌هاي تاريكي و دلتنگي و شنبه كه مثل چاهي پيش رويمان دهان باز كرده بود. خيال مي‌كردم ديگر از حضور مرگ دلتنگ نخواهم شد. آن را به راحتي تحمل خواهم كرد اما دلتنگيم باز مي‌آيد و يكايك آدم‌ها و خاطره‌ها را با خود مي‌برد. ببين سال‌ها چه زود مي‌گذرد...

شنبه

     سرنوشت آن زن و كودكانش به كجا رسيده؟ آيا اسیر صرب‌ها شده تا پيش چشم كودكانش بارها به او تجاوز كنند؟ آيا اقبال بيشتري داشته و خمپاره‌اي سرگردان آن‌ها را از رسيدن به فردايي سياه بازداشته؟ خاموشي وجدان بشري...

     در سال‌هاي پايان اين قرن آشفته بشريت به كجا مي‌رود؟ آيا سياهي برجهان حكمفرما شده؟ آيا مي‌توان به آينده اميد داشت؟

     در گوراژده باران مي‌بارد. باران مرگ، سراسر جهان در خاموشي است.

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به رضا جولایی است.