|
داستان
انتهاي جادهاي سبز
نوشتهی رضا جولايي
ما فقط براي تفريح رفته بوديم. براي تنفس،
نه براي تخريب گياهان يا طبيعت، كشتن جانوران كه هيچ. تفنگ
را هم فقط براي دفاع از خود به همراه برده بوديم. اگر
حيواني درنده به ما حمله ميكرد... يا ... به هر حال نوعي
امنيت خاطر بود. اين درياچه را تصادفي پيدا كرديم. خيلي از
درياچهها را ديدهايم در نقاط دور افتاده، متروك. اين يكي
راه نسبتاً سختي داشت. مالرو و كوهستاني. راه در چند جا
ريزش كرده بود. به سختي رد شديم. پسرها را پياده كردم تا
اگر خطري پيش آمده به آنها صدمهاي نرسد. خودرويم را در
دنده كمك گذاشتم، وجب به وجب پيش رفتم. چرخ سمت چپ مماس با
لبه پرتگاه حركت ميكرد. درست در محل فروريختگي زمين
ايستادم، از پنجره به بيرون نگاه كردم، پرتگاه عميقي بود
با رودخانهاي در كف آن. بالاي سرم قلههاي برفي، درست در
همان لحظه خاك ريزش كرد، چرخ عقب پائين كشيد اما خودرو از
جا كنده شد و به موقع رد شدم. به چهره متوحش پسرهايم نگاه
كردم و خنديدم.
از كنار جاده اصلي دو ساعت طول كشيده بود
تا به اين ارتفاع رسيديم. چند بار وقتي تصادفي به چوپاني
يا رهگذري محلي رسيديم ايستاديم و مسير درياچه را پرسيديم.
زورشان ميآمد جواب بدهند، نگاهشان دوستانه نبود. مجبور
شديم نقشه را به دقت وارسي كنيم. آن طرف محل ريزش، پسرهايم
دوباره سوار شدند. پسر كوچكم گفت: «خيلي خطرناك بود.»
گفتم: «من كه خيال برگشتن ندارم. درياچه را
كه ديدي ميفهمي»
خودم چند عكس رنگي از آن ديده بودم. يكي از
تصاوير درياچهاي كوچك را از بالاي كوه، ميان بيشهاي نشان
ميداد. تصوير ديگر از فاصلهاي نزديكتر، ميان گلهاي
زرد و صورتي. همين تصاوير براي من كافي بود. منتظر فرصت
ماندم. بعد وسائل خواب، غذا، چاي، دوربينها و يك جعبه
قشنگ برداشتم. احتياط كه ضرري نداشت؟
سراشيبي شروع شد. از دنده سنگين استفاده
ميكردم، اين طور فرصت تماشاي مناظر اطراف را هم داشتم.
دوروبرمان به راستي زيبا بود. مناظر سبز و آبي و سفيد، دره
و آسمان و كوههاي پربرفم. شروع كردم به خواندن آوازي،
پسرها هم مرا همراهي كردند. از نهر آبي گذشتيم كه مسير را
قطع ميكرد. پائينتر به ته دره رسيديم. كنار آببندي سنگي
توقف كرديم. آب رود كوچكي را پشت خود جمع كرده بود. پياده
شديم تا خستگي در كنيم. هواي بيرون خنك بود. سر و رويمان
را شستيم. پسرها، كفش و جورابشان را در آوردند و لب آببند
نشستند و پاهايشان را در آب گذاشتند.
از عقب خودرو هندوانه در آورديم و لاي
سنگهاي نهر گذاشتم تا كمي خنك شود. بعد در موتور را بالا
زدم تا موتور خنك شود. هندوانه را از آب بيرون آودم، بريدم
و به پسرها دادم. همان وقت صداي موتورسيكلتي را شنيدم.
موتوري از روبهرويمان ظاهر شد. چند لحظه بعد كنار ما
ايستادند. دو نفر بودند. با سر و مويي نتراشيده و چهره
آفتاب خورده، مثل كوليها. به ما خيره نگاه ميكردند.
گفتم: «بفرماييد هندوانه.»
راننده موتور گفت: «براي چي آمدين اين جا؟»
لحني طلبكارانه داشت.
از سرووضعشان پيدا بود كه محيطبان نيستند. با
اين حال گفتم:«آمدهايم تماشاي درياچه. شما محيطبان
هستيد؟»
جوابم را ندادند
راننده چند بار گاز داد. سروصداي كر كنندهاي
از موتور بياباني برخاست و ابري از دود به هوا.
گفتم: «ممنوع كه نيست؟»
نفر عقبي پرسيد: «شكارچي هستيد؟»
گفتم:«نه»
راننده پرسيد: «تفنگ داريد؟»
پسر بزرگم گفت: «به شما چه مربوط است كه ...»
حرفش را قطع كردم. گفتم: «قصد ما فقط تفريح
است. به كسي كاري نداريم. شما اهل اين طرفها هستيد؟ راه
درياچه از اين طرف است نه؟»
سعي داشتم لحنم آرام باشد.
جوابم را ندادند.
گفتم: «نزديكيها آبادي هست كه بتوانيم شير و
ماستي بخريم؟» بيشتر قصد دلجويي داشتم.
راننده گفت: «شير و ماست ما كثيفه. به درد شما
شهريها نميخوره.»
پسر بزرگم خواست چيزي بگويد، بازويش را گرفتم.
نفر عقبي گفت: «براي چي بلند ميشيد ميآييد
اينجا، آرامش ما را به هم ميزنيد؟ برگرديد بريد.»
پسر بزرگم گفت: «شما كي هستيد اصلاً.»
نفر عقبي، سنگين و پرخاشجو از موتور پياده شد.
گفت: «ما؟ الان نشانت ميدهم.» به طرف ما آمد.
رفتم جلو گفتم: «ببينيد ما اصلاً قصد مزاحمت
نداريم. نه اهل شكاريم، نه كار ديگر. امشب چادر ميزنيم.
فردا هم ميرويم.»
مرد نگاه تندي به پسرم كرد. دوباره پشت موتور
نشست و رو به پسرم گفت: «اين دفعه حرفت را نشنيده
ميگيرم.» بعد بدون آن كه به من نگاه كند گفت:
«همين حالا برگرديد.»
گاز دادند و از سربالايي مقابل بالا رفتند.
چند لحظه معطل ايستادم. نميدانستم چه كار
كنم. سفرمان بد شروع شده بود.
پسر كوچكم پرسيد: «حالا چه كار ميكنيم؟
برميگرديم؟»
نگاهم متوجه پسر بزرگم شد. گفتم «نه. به
اينها مربوطي نيست.» و دوباره به پسر بزرگترم نگاه كردم
كه حالا خيالش راحت شده بود. محكم گفتم: «براي چي؟ ادامه
ميدهيم.»
سوار شديم و دوباره به راه افتاديم. از
رودخانه گذشتيم. و از راه پرپيچ و خم رو به رو بالا رفتيم.
ديگر از تماشاي مناظر لذت نميبردم. هيچ كس
چيزي نميگفت. گاه از آيينه عقب را ميپاييدم، اما خبري
نبود. معلوم بود دنبال ما نيامدهاند. نبايد اهميت ميدادم
والا سفرمان خراب ميشد. چيزي گفته بودند. و رفته
بودندپيكارشان. اما خيالم راحت نبود. لعنت به آنها،
نگذاشتند از اين هوا و مناظر لذت ببريم.
بيشهها حالا انبوهتر شده بود. درختان
كهنسال هم تك و توك به چشم ميخورد. همينها لابد درختها
را بريده بودند. شايد ميترسيدند برويم و كارشان را خبر
بدهيم. يا... گور پدرشان...
كنار تپهاي ايستاديم كه پر از آويشن بود.
پياده شدم مقداري از جوانههاي تازه را چيدم. متوجه شدم
پسر كوچكم دارد بوتهها را از ريشه ميكند. به او تذكر
دادم كه بوتهها را تخريب نكند. ميتواند از جوانههاي
كوچك استفاده كند كه امكان روييدن مجدد آنها هست. با خنده
افزودم ميتواند به شيوه هندوها از گياهان، به سبب رنجي كه
بر آنها روا ميدارد عذر خواهي كند.
جلوتر رفتم. پرندهاي از روي شاخهاي پريد
و آن طرفتر روي بوتهاي نشست. گردني قهوهاي و پرهاي
خاكستري داشت و زير شكمش آبي بود. آهسته به طرف خودرو
برگشتم و دوربينم را همراه آوردم. چشمانم به دنبال پرنده
بود. همان نزديكي نشسته بود و آواز ميخواند. نزديك شدم،
دوربين را ميزان كردم و عكس انداختم. صداي كليك، پرنده را
ترساند بلند شد، چرخي زد اما دور نشد. نشست و دوباره سر و
صدا كرد. جلوتر رفتم. ظاهراً پرنده نترسي بود. از فاصله
كمتر ميتوانستم عكسهاي بهتري بگيرم. پرنده بالش را كشيد
بعد روي زمين نشست و پايش را دراز كرد و به دور خود چرخ
زد. بعد لنگلنگان به سويي رفت. خندهام گرفت. با اين
رفتار آشنا بودم، به يقين لانهاش همين نزديكيها بود و او
خيال داشت با اين حيله مرا از آن دور كند. گفتم: «معذرت
ميخواهم، خيال آزارت را ندارم. فقط چند عكس، زياد هم
نزديك نميشوم. قول ميدهم.»
لانه همان نزديكي بود. لاي چند شاخه دو و
سه جوجه بيبال و پر، با چشمهايي بسته سر در گريبان هم
فرود برده بودند. زود عكس گرفتم و بازگشتم.
راه افتاديم. از گردنهاي بالا رفتيم. خاك
مرطوب بود، معلوم بود به تازگي باريده. آن سوي گردنه،
درياچه پيدا بود. رنگ سبزش زير آفتاب حالت خاصي داشت.
گردنه هم پر بود از گلهاي وحشي، اما احساس نشاط نميكردم.
رنگ درياچه دلگير بود، سبز كدر، با خودم گفتم،شايد خيلي
عميق است. يادم باشد نگذارم بچهها در آن شنا كنند.
پسر بزرگم گفت: «عالي است. به درد قايقسوار
ميخورد.»
گفتم: «اما شنا نه، حالت مرداب دارد.»
تصويري از خزههاي سياه و لجن كف آن پيش رويم آمد.
پسر كوچكم گفت: «ماهي هم دارد، لابد.»
فكر كردم، مارماهي در اعماق آن... و
تاريكي
ساعتي بعد كنار درياچه چادرمان را برپا
كرده بوديم و شعله گاز را كه بتوانيم غذاهايمان را گرم
كنيم و چاي.
پسرها سرگرم بادكردن قايق بودند. ميانه
مهيا كردن غذا، گاهي به كمك آنها ميرفتم...
شاممان را كه خورديم، خورشيد پشت كوهها
فرو رفت. بچهها روي درياچه دوري زدند و بازگشتند. دور و
بر درياچه پوشيده از گل نرمي بود. سرتاپايشان را گلي كرد.
تا خودشان را تميز كردند من كيسه خوابها را پهن كردم. هوا
داشت سرد ميشد. پسر كوچكم دوست داشت آتش روشن كنيم. زياد
مايل به اين كار نبودم. با اكراه قبول كردم. بچهها ساعتي
دور آتش پلكيدند تا ما از پشت كوهها بالا آمد. هالهاي
كبود و سبز دور آن را گرفته بود. گفتم كه احتمال بارندگي
هست. آتش را خاموش كردم.
وقتي به درون كيسه خواب رفتم، قبل از آن
كه چشمهايم گرم شوند، فكري خيالم را ناراحت كرد.
آهسته بلند شدم، تفنگ را ازخودرويم بيرون
آوردم، آن را پركردم و به داخل چادر بردم و زير سر گذاشتم.
پسر كوچكم در خواب بود. پسر بزرگترم نشسته
بود و به من نگاه ميكرد. گفتم:«احتياط ضرري ندارد.»
حواسم به صداي شب و جنگل بود، تا خوابم
برد. نيمههاي شب از خواب پريدم و گوش دادم. صدايي مرا
بيدار كرده بود؟ نشستم، دست به تفنگ، اما سكوت كامل بود.
احساس سرما كردم. زيپ چادر را كشيدم و سر بيرون بردم.
ستارهها پيدا نبودند. هوا ابري بود و ذرات ريزي ميباريد.
ديگر خوابم نبرد تا هوا روشنتر شد.
بلند شدم. بيرون چادر چاي آماده كردم. مه
مرطوبي همه جا را گرفته بود. بچهها بيدار شدند. صبحانه
خورديم.
گفتم، ميتوانند روي درياچه ماهي بگيرند،
اما زياد جلو نروند. خيالم راحت بود كه سرماي هوا آنها را
از شنا منصرف كرد. گفتم كه ميخواهم عكس بگيرم. بعد به
آنها ملحق ميشوم .
دوربينم را برداشتم، چند حلقه فيلم و لنزهايم
را به كمربندم متصل كردم و راه افتادم. بچهها قايق را به
آب انداخته بوند. كمي كه جلوتر رفتم برگشتم و تفنگم را هم
برداشتم. لاي درختچهها بالا رفتم. صدمتر بالاتر رفتم.
صدايي شنيدم. مثل وز وز زنبور، بعد صدا بيشتر شدم. شايد
در دورها با اره برقي درختي را ميبريدند. بعد صدا قطع شد.
دوباره بالاتر رفتم كه صداي فريادي را شنيدم. ميان
درختچههاي انبوهي بودم. جهت صدا برايم مشخص نبود. خود را
به بالاي صخرهاي كشيدم.
پايين، روي درياچه، پسر بزرگم با شتاب به
سوي ساحل پارو ميزد. شاخهها جلو ديدم را گرفته بود. سرك
كشيدم. پسر كوچكم را كنار ساحل ديدم. يك مرد، نه انگار دو
نفر بودند... همان دو نفر جلو او ايستاده بودند. پسر كوچكم
انگار ميخواست بگريزد. عقب ميرفت و يكي از آنها با داس
ضربهاي به او زد. پسر كوچكم فرياد زد. شروع به دويدن كرد.
سعي كردم مستقيم به پائين بروم. روي صخره خيسي سرخوردم. از
پشت به زمين افتام و چند متري روي گل و خاك به پائين
لغزيدم. دردي در شانهام پيچيد، بلند شدم و دوباره شروع به
دويدن كردم. از روي سنگها ميپريدم. شاخ و برگها به
صورتم ميخورد اما توجهي نداشتم. خود را به كنار درياچه
رساندم. پسر كوچكم روي زمين افتاده بود و پاي يكي از آنها
را گرفته بود و او با لگد به پهلويش ميزد. سر و صورت پسرم
خوني بود. نعرهزنان جلو دويدم نفر عقبي كه مرا ديد با داس
به سمت من حمله كرد. تنفگ را به سوي او گرفتم اما او
همچنان ميدويد. شليك كردم. تير به شانهاش خورد و او روي
زمين پرتاب شد. نفر ديگر، همان راننده موتور بهتزده بود.
تفنگ را به سوي او گرفتم. عقب رفت و به سوي بيشه دويد،
نميدانست تفنگم حالا خالي است. به طرف پسرم دويدم. ناله
ميكرد. نشستم كنارش، صورتش را بالا گرفتم خون از بينياش
بر روي لبها و چانهاش ميريختم. شكافي هم در شانهاش بود
اما نه چندان عميق. ميلرزيد. سرش را در بغلم گرفتم و
گفتم، نگران نباشد، چيزي نيست. به داخل چادر دويدم. جعبه
كمكهاي اوليه را پيدا نكردم. يادم آمد در خودروست، دويدم
و جعبه را آوردم. تنظيفي روي زخم شانهاش گذاشتم. همان
موقع پسر بزرگم به ساحل رسيد. به او گفتم تنظيف را محكم
روي زخم فشار دهد. وقتي ميخواستم تنظيف ديگري را ماده
ضدعفوني كننده آغشته كنم. پسرم به لرزه افتاد. رنگش پريده
بود و عرق سردي بر پيشانياش نشست.
چشمهايش به بالا برگشته بود. درمانده شدم.
پسر بزرگترم خونسردتر بود. او را دراز خواباند، پايش را
بالا آورد و كمي آب به صورتش زد. چند لحظه بعد به حال آمد.
پرسیدم: «حالت خوبست؟»
سرم را به قلبش چسباندم، تند اما منظم
ميزد. يك لحظه ميخواستم گريه كنم، اما جلو خودم را
گرفتم بعد نعره كشيدم. از جا بلند شدم. متوجه مرد زخمي شدم
كه خون شانهاش را پوشانده بود و نيمه خيز شده بود از
كنارش كه رد شدم لگدي به پهلويش زدم.
تفنگ را در حال حركت پركردم. از تكان خوردن
شاخهها ميتوانستم مسير مرد فراري را تشخيص دهم.
نميتوانستم در همان مسير او را دنبال كنم، به او
نميرسيدم. راه ديگري هم بود. راه ميانبر، ميتوانستم
مسير او را قطع كنم. با زاويه نود درجه نسبت به مسير او
شروع به دويدن كردم. از پشتهاي بالا رفتم كه پوشش گياهي
نداشت. آدرنالينم آن قدر بالا رفته بود كه تمام مسير را يك
نفس دويدم. آن بالا ايستادم تا كمي نفس تازه كنم. تازه
متوجه شدت ضربان قلبم شدم. آن قدر كه نميتوانستم درست نفس
بكشم اما اهميتي نداشت بايد آن آدم را خرد ميكردم.
حركت شاخههاي درختان را در سمت چپ خود
ديدم. دو تير به آن سو شليك كردم، بايد دستپاچهاش
ميكردم. اين يكي بايد شديدتر مجازات ميشد. خود را به
پشته بالايي رساند، حالا بايد مسير را به طور مورب
ميپيمودم. شيب زياد بود و خاك و سنگ از زير پايم به پائين
ميغلتيد، اما ابايي نداشتم. از سقوط نميترسيدم. حتي به
سقوط فكر نميكردم. مسافتي را كه در حالت عادي، توان عبور
از آن را نداشتم به سرعت طي كردم. خود را به بوتههاي
انبوه رساندم مكث كردم نفسم درست بالا نميآمد اما پنهاني
نفس ميكشيدم. خبري نبودم. آيا راهش را عوض كرده بود؟ در
كمين بود؟ اگر مسيرش را عوض كرده بود بايد نقشه ديگري
ميكشيدم. نميگذاشتم از چنگم در برود. كمكم آرام شدم. يك
لحظه به فكرم رسيد كه فقط او را زخمي كنم. تيري به پايش
بزنم. همان موقع از لاي درختچهاي بيرون آمد. اطراف را
ميپاييد. ديدن چهرهاش دوباره نفرتم را برانگيخت. مي
خواست اول او را بترسانم. وقتي مرا ديد ايستاد. مكثي كرد
بعد فحشي داد. خم شد و سنگي برداشت تا به سويم پرت كند.
توي صورتش شليك كردم. اگر گلوله داشتم باز هم شليك
ميكردم، اما مغزش منفجر شده بود و خون سياه مثل لجن روي
سنگهايي ميريخت كه پهن شده بود رويشان. تكان خوردن آخرش
را نديدم. ضربه گلولههاي شكاري از عقب پرتش كرده بود. اما
خون مثل چشمهاي از توي حفره صورتش پخش ميشد. روي لاشه
سنگهاي نوك تيز رفتم و شانهاش را گرفتم و كشيدم روي
سنگها پايم لغزيد. با هم به پائين رفتيم. كمي پائين تر
توانستم خودم را كنار بكشم. اما جنازه تا پائين مسيل روي
خردهسنگها سرخورد و رفت.
آن پائين تفنگ را به دوش انداختم و او را
كشيدم تا كنار درياچه. خستگي از يادم رفته بود. آن يكي روي
زمين وارفته بود. جلو رفتم. گفتم: «هنوز عربده ميكشي؟
نگاه كن رفيق قلدرت به چه روزي افتاده.»
سر و صورت متلاشي جسد آغشته به خاك و سنگ
بود. رفتم طنابي از خودرو آوردم. پاهاي جسد را طنابپيچ
كردم. پسر كوچكترم دستمالي روي بينياش گرفته بود و مرا
نگاه ميكرد. بهتزده. وقتي سر طناب را به سنگي بستم، ديدم
او هنوز با همان حالت به من نگاه ميكند سرش داد كشيدم:
«چته؟ دلت برايش ميسوزد؟» آن وقت پسر بزرگترم جلو دويد.
با هم كمك كرديم، با حركاتي هماهنگ،جسد را به كنار آب
برديم. در نقطهاي كه عميقتر بود و در آب انداختيم. سنگ
پائين رفت و او را هم پائين كشيد. آب سبز رنگ، موجهاي
آرامي برداشت، بعد چند حباب گاز روي آب آمد.
وقتي رو برگرداندم مرد زخمي هم به اين
منظره مينگريست، با چشماني از حدقه در آمده به سراغ او
رفتم. دست و پايش را بستم و سر طناب را به سنگي، ... حالا
باران گرفته بود. بياعتنا به التماسهايش او را به كنار
درياچه كشانديم. مرد حالا گريه ميكرد. ميگفت غلط كرده و
زن و بچه دارد و ... اما ديگر جايي براي احساسات نمانده
بود. او را هم در آب انداختيم. اين يكي سعي ميكرد با دست
و پاي بسته خود را روي آب نگه دارد. ايستادم تا مطمئن شدم
بالا نخواهد آمد. بعد اطراف را پاييدم هيچ خبري نبود. صداي
تيرها كسي را به اين منطقه نكشانده بود. به سرعت دوروبر را
وارسي كردم، موتور آنها را در بيشه پيدا كردم. آن را هم
در آب انداختم. دقت كردم تا هيچ اثري بر جا نمانده باشد.
جاي خونها را باران ميشست. به پسر بزرگم نهيب زدم تا در
جمعآوري اثاثيه به من كمك كند. پسر كوچكم به درياچه خيره
شده بود. هق هق ميكرد. داس مرد در گوشهاي افتاده بود،
آن را برداشتم جلو چشم پسرم نگه داشتم، بعد آن را به وسط
درياچه پرتاب كردم. پوكههاي فشنگ را هم در جيبم گذاشتم.
بعد چادر را تا كرديم و به همراه ساير وسايل در عقب خودرو
گذاشتيم و راه افتاديم.
تا بالاي گردنه هيچ كس حرف نزد. باران بند
آمده بود، ايستادم و پياده شدم. زخم شانه پسرم را معاينه
كردم. خون بند آمده بود. شانه خودم هنوز درد ميكرد اما
مهم نبود. اطراف با دقت وارسي كردم هيچ جنبندهاي ديده
نميشد. درياچه زير پايمان، مرموز ديده ميشد. سوار شدم.
آن سوي گردنه، خورشيد از لاي ابرها بيرون زد. شروع كردم به
آواز خواندن. پسر بزرگم صدايش را صاف كرد و با من شروع كرد
به خواندن. از آيينه، صندلي عقب را ميپاييدم. پسر كوچكم
سرش را به شيشه تكيه داده و به بيرون خيره بود. بعد ديدم
او هم كم كم لبهايش را تكان ميدهد. |