|
نقد داستان
نقد داستان «ضيافت
شبهاي توفاني»
بازيگر تنها
فهميه جعفري
بازيگر تنها
براي برقراري گفتوگو با اين داستان از
نقطه عطف داستان كه همان «بازی» است شروع ميكنم. من كه
هرگز فكر شركت در چنين بازياي را نميكنم، حتي اگر وجه
اشتراك بين شركتكنندگان، يعني خيلي پولدار بودن را هم
داشته باشم و هر چند كسالت و يكنواختي زندگي روزمره باعث
شده باشد كه زندگي خالي از هيجان باشد، باز احساس امنيت و
از تعادل خارج نشدن آن را ترجيح ميدهم.
فكر ميكنم هر خوانندهاي با خواندن داستان
ضيافت شبهاي توفاني خود را در آن موقعيت خاص قرار
ميدهد و تفحصي در لايههاي پنهاني وجود خود ميكند و اين
تفحص نقطة شروعي است براي ارزيابي واكنش رواني و اگر كمي
عميقتر و دقيقتر فكر كنيم ميتواند جستوجويي در روحمان
باشد، پس بيراه نيست اگر اين داستان را داستاني
روانشناسانه بناميم.
از آنجا كه هستة اصلي داستانها، انسانها
هستند، هر داستان ميتواند امكاني باشد براي دست يابي به
شناختِ جزءِ كوچكي از وجود انسان، و داستان روانشناسانة
ضيافت شبهاي توفاني از دو جهت اين امكان را در اختيار
خوانندگانش قرار ميدهد، يكي از طريق ارزيابي رفتار
اجتماعي گروهي از مردم شركتكننده در بازي كه منجر به
شناخت جزئي از وجود اجتماعي انسان ميشود، و ديگر پيبردن
به شخصيت راوي از خلال روايتش كه اين نيز منجر به شناخت
جزئي از خصوصيت فردي انسان ميشود.
آنچه امکان اول را به وجود آورده، يك
موقعيت است كه در اين داستان موتيف اصلي داستاني نيز هست.
اين موقعيت به عنوان يك «بازی» ايفاي نقش ميكند و اين
نقش، نقش كليدي داستان است كه حجم زيادي از داستان صرف
روايت آن شده است، از نحوة شكلگيري و تاريخچة بازي، تا
شكل تثبيت شدة كنونياش كه «مبدل به يك تفريح معروف، يك
رسم، يك آيين فراگير شده است.» ميتوان گفت اين موتيف بدل
به درونماية اثر كه درگير شدن ذهن با بعد روانشناسي فردي
و اجتماعي انسان است، شده است.
چون بار اصلي داستان روي اين موقعيت استوار
است پس ميتوان از زواياي ديگر هم به آن نگاه كرد. موقعيت
در اين داستان، متفاوت از موقعيت يا وضعيت در داستانهاي
ديگر است. در داستانهاي ديگر موقعيت باعث ميشود كه يك
شخصيت به كشف و شهودي در خود برسد، اما در اين داستان
شخصيتهاي زيادي در اين موقعيت قرار ميگيرند. «آنها به
اينجا ميآيند، از هر طبقه و سنخي، زنان و مردان روشنفكر
با روابط عاشقانه، با روابط منطقي، كسالتبار، استادهاي
فلسفه، جامعهشناسها، موسيقیدانها، آدمهاي معمولي، و
ثروتمند...»، و به دليل همين تعدد شخصيتها ميتوان
امكانهاي زيادي را براي كشف و شهود هر كدام در نظر گرفت.
اين تعدد شخصيتها بدون هيچ گونه غرابتي باعث شده است كه
فرديتي خاص يا يك گروه ويژگي مشخص نداشته باشيم. به همين
دليل از آنها به عنوان زوجها يا داوطلبان بازي نامبرده
ميشود. از ميان زوجها، يك زوج برنده و يك زوج بازنده را
ميتوان به عنوان دو قطب در نظر گرفت و مابقي زوجها را در
بين اين دو قطب قرار داد كه بنابر انگيزهشان براي شركت در
اين بازي و قرار گرفتن در مقابل مرگ به كشف و شهودي در خود
ميرسند. اما آنچه ما به عنوان يك خواننده به آن ميرسيم،
تأويلهايي است كه نه به تعداد داوطلبان، ولي به هر حال
بيشتر از آنچه كه در داستاني با يك شخصيت و يك موقعيت
وجود دارد، ميرسيم.
امكان دوم را نحوة روايت ايجاد كرده است.
هر چند راوي سعي در تمركز روايت روي بازي و داوطلبان آن
دارد، اما از لابهلاي روايتش، شخصيت و جهانبينياش تا
حدي آشكار ميشود، اين راوي از همان جملة ابتدايي داستان
تأكيد روي تنهايي و فرديت خود دارد. «اغلب، سرشب تعدادمان
يك عدد فرد است، نه، يازده، هفت، آخر شب، حوالي ساعت
دوازده، مثلاً حتماً دو نفر كم شدهاند.» اين فرد بودن
تعداد افراد، سرشب و آخر شب با هم فرقي ندارد. چون آخر شب
هم كه حتماً دو نفر كم ميشوند، باز هم تعداد افراد باقي
مانده يك عدد فرد است. اين آدمِ تنها، مبتكر بازياي است
كه هر دور آن زوجي جان خود را از دست ميدهند. در اولين
اجراي بازي، راوي با وجود تنها بودنش در آن شركت ميكند.
«من جلوتر از همه پيش رفتم، هرچه باشد تنها بودم.» ولي در
اولين موجي كه زيرپايش را خالي ميكند، دچار ترديد ميشود
و در آخر هم ترسيده و پشيمان از حماقتي كه كرده سعي ميكند
بر ترس خود غلبه كند و با دستورهاي مكرر ميخواهد اثبات
كند كه با آگاهي از احوال مهمانانش و با تسلط بر اوضاع همه
چيز را تحت كنترل دارد.
«به پيشخدمت دستور دادم قهوه درست كند (...)
دستور دادم تمام كركرهها را از بيرون ساختمان ببندند
(...) دستور دادم (...) دستور دادم (...) دستور دادم
(...)».
«سرميز شام با خوردن و نوشيدن غذاهاي متنوعي
كه تدارك ديده بودم، هراس از دل همه بيرون كردم.» «روحيات
هر كس را بخوبي ميشناختم و تفسير دلخواه و مورد علاقة او
را با آب و تاب فراوان در برابرش ميگذاشتم.»
اين وجهي از فرديت و اقتدار راوي است. اگر
بخواهيم وجه اجتماعي او را بررسي كنيم، با توجه به
نشانههاي موجود در داستان مثل داشتن ويلا، پيشخدمت، دادن
ميهمانيهاي مجلل، دادن سكههاي طلا به زوج برنده، به اين
نتيجه ميرسيم كه او يك سرمايهدار است. او يك كلكسيونر هم
هست و برخلاف كلكسيونرهاي ديگر كه تمام توان مادي و معنوي
خود را روي يك مجموعه متمركز ميكنند، او علاقه به
جمعآوري تابلوهاي نقاشي، صفحات قديمي، مينياتور، آثار
برجستة سينمايي جهان دارد و از آنجا كه اين مجموعهها در
حيطه هنر جاي ميگيرند، پس رواي را ميتوانيم سرمايهداري
هنر دوست بناميم، كه اين هنر دوستي او را در روايتش هم
قابل رديابي است. او با گزينش و چينش كلمات به شكلي
اديبانه سعي دارد نثري ادبي داشته باشد و در جايي كه به
زعم خودش خيلي ادبي كار كرده است، داخل گيومه آن را متذكر
ميشود. «توفان زمين و زمان را زير ضربههاي تازيانة خود
گرفته بود (چه جملات اديبانهاي!)».
راوي با توجه به ويژگيهاي فردي و
اجتماعياش يعني داشتن ثروت كه اقتدار و قدرت را به همراه
ميآورد و طبع هنر دوست بايد شخصيت متناقض باشد كه اين
تناقض و پيچيدگي در داستان ساخته شده است.
نويسندهها معمولاً در جايگاه راوي اول شخص
بخصوص در داستانهايي كه تماماً توسط راوي روايت ميشود
بيشتر سعي ميكنند شخصيتي را انتخاب كنند كه از لحاظ فكري
و زباني به خودشان نزديكتر باشد تا بتوانند با تسلط
بيشتري داستان را بنويسند، يا برعكس شخصيتي را انتخاب
ميكنند كه فاصلة زباني و حوزة جهانبينياش بسيار دور از
ذهنِ خودشان باشد كه در اين شكل بازآفريني زبان و تخطي
نكردن از حوزة فكري شخصيت توانايي بيشتري را ميطلبد آقاي
جولايي در اين داستان دست به تلفيق جسورانهاي زده است.
چون شخصيت از نظر زباني و زيركي هم عرض نويسنده است، اما
از نظر نگارش در حد يك آدم معمولي است و در جاهايي
اشتباهاتي هم دارد. «اما فرستندهاي دوردست را پيدا كردم
كه موسيقي مينواخت». فعل مينواخت در اينجا غلط است بايد
«پخش ميكرد» نوشته ميشد. بنابراين راوي اداي نوشتن يك
متن ادبي را در آورده است. |