|
نقد و بررسی
هراس كابوسهاي
خاكستري
مرور عبدالعلي دستغيب
بر سيماب و كيمياي جان
اين رمان 263 صفحهاي رضا جولايي را
ميتوان روايت ناشر «ماجراي زندگاني مردي دانست كه در بين
گروههاي مسيحي بزرگ شده و در دربار مغولان به مقام سرداري
رسيده است. او در يكي از لشكركشيها با زني (مسيحي) به نام
مارتا روبهرو ميشود و به او سخت دل ميبندد. سپس برخلاف
رسم مغولان او را به خدمت خان نميفرستد و با او ميگريزد.
سردار خشن در همان زمان هنرمندي است شيفته كه تصويري از
مارتا مينگارد، اما مارتا گرچه مديون اوست در دل ميلي به
او ندارد.»
كار نويسنده را ميتوان بهرهگيري از
رويدادهاي گذشته دانست براي تصوير كردن آدمها با مجموعه
مناسب آدمها در زمان حال، مانند كار نويسندگان دوره
مشروطه: خسروي، بديع، صنعتيزاده كرماني... كه رويدادهاي
دورههاي ساساني، مغول و صفويان را به صورت داستانهايي به
طور عمده حماسي يا رمانتيك در مياورند تا حس ملي را در
همميهنان خود برانگيزند. اما در دوره دوم حاكميت
بيستساله، يعني از سال 1310 هپ.ش به بعد قصههاي فارسي
رنگي ديگر به خود گرفت و قصههايي مانند من هم گريه
كردهام، جهانگير جليلي. كه بعد خود را كشت. به بازار آمد
كه كار آنها توصيف رنگهاي تيره و غمانگيز زندگاني بود.
اوج اين ادب رمانتيك را در كتاب «بوف كور» مي توان ديد كه
رماني است چند لايه، بغرنج و سرشار از وصف كابوسهاي شبانه
وحشتناك فردي و تاريخي كه تا حدودي به الهام از تأثيرات
فيلمهاي اكسپرسيونيستي نوشته شده، به الهام از فيلمهايي كه
هدايت در جواني در آلمان ديده بود.
پس از شهريور ماه 1320 دوباره بازار
قصهنويسي حماسي و رئاليستي گرم شد و آثاري مانند آب
زندگي، حاجيآقا (هدايت)، گيله مردي، چشمهايش (بزرگ علوي)،
مدير مدرسه، نفرين زمين (آل احمد) سووشون (سيمين دانشور)
و... كه رنگ رئاليستي بارزي دارند نوشته و چاپ شد و به
موازات آنها آثاري مانند مدومه (ابراهيم گلستان)، ملكوت
(بهرام صادقي)، شازده احتجاب (هوشنگ گلشيري)، و.. كه رنگ
سوررئاليستي دارند به بازار آمد. آن آثار ميخواستند دنيا
را تغيير دهند و اين قصهها ميخواهند دنيا را تفسير و
تأويل كنند. باري گروهي اين و گروهي آن را پسنديدند. رضا
جولايي هم در دهه 50 وارد گود قصهنويسي شد و با نوشتن
قصههايي مانند «شب ظلماني يلدا» از همان راهي رفت كه
گلشيري در «شازده احتجاب» رفته بود و البته آثاری به وجود
آورد كه سبك و سياق خاص خود را داشت.
در آثاري از اين دست به تعبيري ما با
هويتهاي شكسته و چند گانه آدمها روياروي ميشويم. شخصيت
داستاني در گردابي دست و پا ميزنند كه هيچ راه نجاتي
ندارند. اين عرصه نه فردوس شاعرهاي كهن، بلكه دوزخ دانته
است؛ فرياد هيچکس به ديگری نميرسد، آدمها در چاه ويل
تنهايي و وحشت سقوط كردهاند و تاريكي هر لحظه غليظتر
ميشود.
كدام يك از اين دو نوع (ژانر) قصهنويسي
بهتر و كارسازتر است؟ اين پرسش پاسخ مثبتي ندارد و به نگاه
آدمها نسبت به زندگاني وابسته است. گروهي اين گروهي آن
پسندند.
به هر حال زندگاني پر از نشيب و فراز
انسانها، حالات گوناگوني دارد و در قالب توصيفي کتابی
نميگنجد. هم قصر كافكا و بوفكور هدايت و هم جنگ و صلح
تولستوي و چشمهايش بزرگ علوي نوشته و چاپ و خوانده ميشود.
در زندگاني بشري هم وحشت و هراس و كابوس وجود دارد و هم
شادي و عشق و مبارزه و در هر دو نوع و انواع ديگر آثار
هنري بزرگ و به وجود آمده است و ميآيد و خواهد آمد. براي
نويسندهايي مانند آندره مالرو زندگاني عرصه مبارزه و
حماسه است، اما براي كافكا كابوس و سراي وحشت است. روزي
دوست جوان كافكا، گوستاويانوش به او ميگويد: داستانهاي
داستايفسكي، داستانهايي هستند خونين و او پاسخ ميدهد:
«قصههاي غير خونين وجود ندارد. هر قصهاي از اعماق خون،
وحشت و رنج بشري سرچشمه ميگيرد. «سيماب و كيمياي جان» نيز
قصهاي است خونين، متأثر از مكاشفههاي عهد عتيق و عهد
جديد. سردار خشن اين رمان هم در عمل وهم در نظر به رنگ سرخ
خون وابستگي غريبي دارد. در مقام سردار سپاه مغول خونها
ميريزد و آدمهاي بسياري را ميكشد و شهرها و قلعههاي
بسياري را به آتش ميكشد و در مقام نقاش رنگهاي خونين بر
پرده نقاشي ميپاشد.
اين رنگ بارز و برانگيزاننده در «جامه به
خوناب» و «شب ظلماني يلدا»... نيز شاخص بود اما در رمان
«سيماب...» غليظتر شده و به طور حيرتآوري همه صفحههاي
كتاب را پر كرده است: رگ دستم را ميگشايم تا خون سرخ تيره
همچون جويباري سرازير شود و چكهچكه بچكد. پرده نقاشي به
پایان ميرسد و ديگر به رنگ سرخ و كبود نيازي ندارم. (156)
سمبل رنگهاي سرخ و كبود ـ و گاهي رنگ سبز
و سپيد ـ زماني كه سردار در كسوت عاشق ظاهر ميشود، در تار
و پود داستان «سيماب...» تنيده شده است و اينها به همان
اسرار و رموز خوابها و مكاشفهها تعلق دارد. واقعیت و
پندار بشري در اينجا با هم آميخته ميشود.
جولايي براي رسوخ در رويدادهاي تاريخي
آنها را به صورت رويا و كابوس در ميآورد. در همه آثار او
حال و هوا و زمان مشتركي هست و شخصيتهاي داستاني او نيز
متأثر از همين حال و هوا هستند،يعني اينها شخصيتهايي
هستند تراژيك و متن روايتها نيز پر است از برادركشي،
انتقامجويي، خونريزي و تهاجم و ويرانگري.. تا رويدادهاي
زمان كنوني را بسازد؛ يعني بگويد اين رويدادها ماهيت كلي
دارند و امروز نيز حي و حاضرند و از اعماق جان آدمي ريشه
گرفتهاند.
رويدادهاي كتاب «سيماب...» مربوط به دوره
هجوم اردوي مغول به ايران، روسيه و آسياي كوچك است. اما از
متن رمان برميآيد كه رويدادها بيشتر در ايران و آسياي
كوچك به پيش نما آمدهاند. بازتاب هجوم خونين مغول در ادب
گذشته و معاصر ما كم نيست (بنگريد به جهانگشاي جويني، سيرت
جلالالدين خوارزمشاه، نفثهالمصدور... سايه مغول هدايت در
مجموعه «انيران») در اشعار شاملو و اخوان نيز اشارهاي به
آن هست. طبعاً روايتهايي از اين دست پر است از كشت و كشتار
و ستيزه و غارت، چنان كه سردار خشن كتاب «سيماب...» نيز در
مقام سردار اردوي مغول همه جا خنجر، شمشير و گاوسر به دست
داشته و از كشته پشتهها ميسازد؛ اما در اين مجال بايد
پرسيد اين رمان شناساننده رويدادي تاريخي است يا معرف قسمي
تاريخ گريزي و پناه بردن به درون؟ شيوه نگاه و برداشت
نويسنده نسبت به تاريخ را در فراز زير ميتوان ديد.
تفسير و تأويل رويدادهاي تاريخي از نظر
گاه نويسنده سر به مكاشفه و تقدير ميزند. دست كم در مرزي
بين رويا و واقعيت ميگذرد. برخي از درونمايههاي كتاب
گزارش تهاجم و خونريزيهاست و برخي از آنها روايت كابوسها
و روياها و شرح طلسمها و حجرالفلاسفه و سيماب و دگرديسي
رواني و نيز نمايش عيش و شهوت و شكمبارگي و آدمكشي. در
زمينه تهاجم مغول، نويسنده روايتي نه چندان دقيق به دست مي
دهد از لشكركشي به روستاها و شهرها و قلعهها، كيفر
دادنهاي هراسناك، قتل و غارت. روشن نيست كه هجومهاي
يادشده مربوط به كدام مقطع از يورش اردوي مغول به
سرزمينهاي آباد است. هجوم نخست مغول به فرماندهي خود
چنگيزخان در سال 614 هـ آغاز شد و او پس از كشت و كشتار
بسيار در خراسان بزرگ در 621 به زادگاه خود بازگشت، آخرين
نبرد او با تنگغوتها بود كه در آن نيز پيروز شد، ولي در
زمستان همين سال در شكارگاه از اسب به زير افتاد و بسختي
آسيب ديد و در 623هـ در 72 يا 73 سالگي مرد و پس از آن
مغولان بارها و بارها به ايران، روسيه و اروپاي شرقي جمله
بردند و اين حملهها تا زمان شكست ايشان در «عين جالوت»
بيش از چهل سال طول كشيد. متنهاي معتبر تاریخی، هيچ يك
نشان نميهند كه مغولان سرداري يهودي، مسلمان يا مسيحي
داشتهاند. اما مشاوران مسلمان و مسيحي و بودايي در دربار
خانهاي مغول وجود داشتهاند.
نويسنده روايتي مكافشهاي از رويدادها به
دست ميدهد و پيداست بشدت تحت تأثير مكاشفههاي عهد عتيق و
عهد جديد و بويژه مكاشفه يوحناست. كتاب او پر است از
عبارتها و معاني آمده در چنان مكاشفههايي. در مثل
مينويسند: فردا لچينو در تاريكي شامگاه پيش از برافروختن
شمعها، مكاشفات يوحنا قرائت ميكند. همان هراس آشناي
پيامبران هراسيده كهن، هراس كابوسهاي خاكستري. (224) از
اين رو رمان «سيماب...» زمينه بومي نداردو بيشتر متعلق است
به فرهنگي مسيحي.
روايتهاي ديگري هم در كتاب هست پر از
تعابير فرويدي، يونگي، نرـمادينگي آدمها، زايش مجدد،
شيطان، دوزخ و برزخ، قدرت، خون، حيوان درون، نقاب، رقص مار
در بتكدهاي هندي (ص 159) [اقتباس از بوف كور هدايت]...
مطالبي از اين دست به قدري در كتاب تكرار ميشود كه خستگي
ميآورد و انسجام چنداني هم ندارد. البته شايد بتوان گفت
نويسنده به تأثير تمهاي پست مدرنيستي بر آن شده است تا
كلافي غامض از رويدادي تاريخي ـ كه بسيار وحشتناك بوده ـ
به دست دهد و اين را نمادي از بحران جهان امروز گرفته.
كنون بر خواننده است كه كلافهاي بغرنج روايت را باز كند و
به گوهره آن برسد و سپس هر طور كه بتواند يا بخواهد آنها
را تفسير و حتي تأويل كند. اگر گوهره بارزي در رمان باشد،
آن گوهره رونپريشي [شيزوفرنياي] حاد شخص اصلي آن است. او
در خانوادهاي فقير و پراولاد به دنيا ميآيد (پدرش عصار
است كه در زندگاني هم گرد سنگ ثابتي ميگردد.) در كودكي
زندگی محنتآلودي دارد. پدرش هم بيرحم و هم بينواست.
شماري از نوزادان خانواده را سر به نيست ميكند. كودكان
خود را فريب ميدهد و سهم خوراك آنها را ميبلعد. خانواده
سپس از هم ميپاشد و افراد آن هر يك به سويي ميروند. يكي
از دختران خانواده به روسپيگري ميافتد. شخصیت اصلي رمان
را گروهي مسيحي در پناه ميگيرند و بزرگ ميكنند و به او
نقاشي و سنگ تراشي ياد ميدهند. او در جواني به وساطت اسقف
اعظم به خدمت خان مغول در ميآيد. پاپ و اسقف اعظم و
همكاران آنها زير سلطه شيطانند و به آموزه عشق و محبت
عيسوي پشت پا زدهاند. محرك و گرداننده اصلي هجوم مغول به
بلاد مسلمانان هم ايشانند تا به دست بربرهاي بتپرست شرقي
از حريفان ديني خود انتقام بگيرند. اين روايت البته صحت
ندارد و يورش اردوي مغول به سرزمينهاي آباد، جزيي از طرح
جهانگيري چنگيزخان و جانشينان او بوده است (بنگريد به
امپراتوري صحرانوردان، رينه گروسه، تاريخ مغول در ايران،
برتولداشپولر، چنگيزخان، ولاديمير تسف، تاريخ سري مغولان،
الكامل اب اثير، روضهالصفا ميرخواند). البته عامل جنبي و
تشويقكننده حمله چنگيز خان به ايران، رقابت الناصر خليفه
عباسي با محمد خوارزمشاه و ضعف حاكميت خوارزمشاهي بوده.
دسون به استناد به ابناثير ميگويد ناصر براي انتقام
گرفتن از خوارزمشاه مغولان را به ايران دعوت كرد.
امپراتوري مغول، ج 1 ص 151.
شرح تفصيلي اين ماجراها را من در كتاب
«هجوم اردوي مغول به ايران» چاپ تهران، 1368 به دست
دادهام نويسنده و خوانندگان ميتوانند به آن رجوع كنند.
روايت جولايي در اين زمينه همانند روايت آلاحمد است در
«غربزدگي» كه بدون سندي معتبر مدعي است: «جمهوري ونيز و
پيشقراولان بازرگاني مسيحي به جستجوي متحدي براي دفع شر
حريفان جنگهاي صليبي، دست به دامان ايلنشينهاي بتپرست
شمال شرقي شدند». (غربزدگي، 26) و سپس در پييافتن «جاي
پا»ي حمله مغول به ايران و جهان اسلام، «ماركوپولو» را نام
ميبرد كه 54 سال پس از يورش چنگيز به خراسان بزرگ، به
خدمت قوبيلاي قاآن رسيده است!
ممكن است گفته شود رماننويس در روايت
خود مجاز است تغييرهايي از اين دست بدهد. در پاسخ اين گفته
بايد گفت دگرگونسازي جزييات، صحنهها و چهرههاي روايت ها
براي بازسازي آنها تا حدودي مجاز است، اما تحريف رويدادها
نه در پژوهشهاي تاريخي رواست نه در رماننويسي، كتاب
«سيماي...» رماني تاريخي است و نويسنده آن بايد مستنداتي
كه فراهم آورنده آگاهي تاريخي است وفادار بماند افزون بر
اين كه در اينجا ضرورتي نيز براي تحريف رويداد ياد شده
وجود نداشته است. |