|
گفتوگو
چون گرگ بر فراز بلندا
نشستن
گپی کوتاه با رضا
جولایی به مناسبت انتشار رمان سیماب و کیمیای جان
نوشتهی مهدی یزدانی
خرم
روزنامه همشهری شنبه
24 خرداد 1382
در خانهاي كه همه چيز از حكومت رنگ سرخ
صحبت ميكند، نويسنده از آداب و آيين سربريدن سخن ميگويد.
صداي ناله شمشير و روايت توهم زورمند بودن، ذهن صفحات را
گيج كرده و تو باقي ميماني با رماني كه حالا به پايان
رسيده است: سيماب و كيمياي جان. رماني ديگر از رضا جولايي
كه توسط نشر افق، منتشر شده است. جولايي متولد 1329 در
تهران است. او كه نخستين كارهايش را به صورت تفنني در مجله
فردوسي منتشر كرده است، در سال 61 با چاپ رمان «سلسله پشت
كمانان» به خيل نويسندگان حرفهاي ميپيوندد.
از اين سال تا به كنون او آثاري مانند:
سوءقصد به ذات همايوني، جامه به خوناب، نسترنهاي صورتي
... را به چاپ رسانده است. سيماب و كيمياي جان آخرين
داستان منتشر شده وي است. او ميگويد:«فكر نوشتن اين رمان
در سال 78 به ذهنم آمد و از سال 79 شروع به نوشتن آن كردم
و در سال 81 رمان به پايان رسيد.» اعم فضاهاي داستاني
جولايي به دوره قاجار باز ميگردد و كليت يك قصه با توجه
به آن زمان روايت ميشود اما در اين رمان جولايي بستر
تاريخي مورد علاقهاش را عقبتر و به دوره مغولان برده و
قصه مردي را روايت ميكند كه در ميان خون و آشوب اين دوره
روي به من گويي و واگويي شخصي آورده است.
اين رجعت زماني در ميان ديگر نوشتههاي
جولايي، رمان سيماب و كيمياي جان را متفاوت جلوه ميدهد.
او ميگويد: «خشونتي كه در مضمون اثر هست، دوره خشنتري
نسبت به قاجار را ميطلبيد. دوره قاجار هم دوره خشني است
اما به نظر من خشونت اين دوره كافي نبود. فكر ميكردم كه
در فرهنگ ما و اصولاً فرهنگ شرق يك زمينه خشونت وجود دارد
كه اين بر ذهنيت فردي ما تأثير مستقيمي گذاشته است.
خشونتي كه در ذهنيت شخصيت اول اثر وجود
دارد ميطلبيد كه به يك دوره خشونت بار بازگرديم تا اين
شخصيت رشد پيدا كند و براي انجام هر عملي آزادي داشته
باشد. اصولاً اگر بخواهم براي اين رمان توضيحي بدهم بايد
آن را ريشه يابي خشونت انسان شرقي بنامم.» ريشههاي اين
خشونت در نوعي نگره فردي و از هم گسيخته نسبت به جهان شكل
ميبندد. در اين نگره اين انسان برهنه و عصيانگر نه تنها
به خشونتي فيزيكي بلكه به روايتي خشن از جهان دست پيدا
ميكند. او نوعي خشم و نفرت را پرورش داده كه توسط آن دنيا
را بازآفريني ميكند. نويسنده ميگويد: «از وقتي پست
مدرنها به ما يادآوري كردند كه خواننده نقش مهمتري در
خوانش يك رمان دارد با اين كه من خيلي هم طرفدار اين مرام
و مكتب نيستم، ترجيح ميدهم كه سكوت كرده و تفسيرش را به
خواننده واگذار كنم. در ضمن من جامعهشناس هم نيستم و سعي
دارم از اخلاق گرايي و وعظ و خطابه پرهيز كنم.»
اين رمان براي جولايي يك رويكرد جديد به
روايت است. او به مانند دولت آبادي به نوشتن يك رمان ذهني
پرداخت و از رئاليسم محكم و آشنايش دور شده است. جولايي از
باورهايي قصه ساخته كه در درون اتفاق افتاده و رويكردهاي
متعدد بيروني پيدا ميكنند. رسيدن به اين نوع روايت چه
دليلي داشته است. نويسنده ميگويد: «براي شناخت و بيان
انگيزههاي دروني اين آدم راهي به جز فرو رفتن در ذهنيت او
ديده نميشد. ما بايد از ديد پريشان و قدرتطلب او دنيا را
ببينيم. رمان اجازه راه ديگري نميداد و هر نوع شيوه ديگري
را كه من ميخواستم انتخاب كنم منجر به يك داستان سطحي
ميشد.
البته (نميخواهم از بقيه قصههايم تعريف
كنم) ساير داستانها هم با وجود روايت رئاليستي سعي در
ارائه يك عمق را داشت.»
براي من خواننده اين ذهني نويسي دور كردن و
دور شدن نويسنده از استعاري شدن ادبياتش است. اين استعاري
شدن در باب چنين آثاري ميتواند اثر را به لبههاي تيز و
ضربهزننده رمان بيانگر اجتماعي و يا اثري سمبليك نزديك
كند. روايت ذهن راوي سيماب و كيمياي جان آن را از استعاره
هدفمندي كه اثر را تهديد ميكند، نجات داده و يك استعاره
تصويري و نه مفهومي را موجب ميشود.
جولايي ميگويد: «من در اين رمان سعي در
پنهان كردن چيزي نداشتهام و اگر چيزي پنهان شده به خاطر
ذهن اين آدم و جامعه عجيب و پيچيدهاي بوده كه او در آن
زندگي ميكرده است. در دوره مغول، مردم به دليل كنشهاي
اجتماعي درونگرا بودند و اين امر ناچاري بوده است زيرا
حكومتي ديكتاتور و خونريز وجود داشته كه اجازه بيان
مكنونات قلبي را به ايشان نميداده است. حتي اگر به معمار
آن دوره نگاه كنيم اين امر به وضوح ميبينيم. اصولاً اثر
هنري نميتواند همه چيز را به صورت آشكار بيان كند. ما
بايد به ذهنيت خواننده احترام بگذاريم و خواننده بايد در
خلق اثر مشاركت داشته باشد يعني او بايد فكر كند كه كجا
ميرود و ما هم همراه او هستيم. اگر غير اين صورت باشد،
اثر از ذهن بيرون ميآيد و تبديل به كاري شعار زده ميشود.
در ضمن با مجموعهاي از موانع سانسوری هم روبهرو هستيم.
مگر آدم ميتواند هرچيزي را آن جور كه ميخواهد بيان كند.»
تكنيك فوقالعاده جولايي در برهم زدن
انسجام تصويري است. راوي در حين روايت خود تصاوير متعددي
را ميسازد كه هيچكدام تمام شده و قطعي نيستند و به سرعت
محو شده و در تصوير بعدي گم ميشوند. پس ما با نوعي فضاي
ماليخولياوار مواجه هستيم كه در آن از امتداد تصوير خبري
نيست بلكه تصاوير در كادرهاي معين همديگر را قطع كرده و به
نوعي فروپاشي بصري دامن ميزنند. رضا جولايي ميگويد: «اين
فروپاشي تصاوير كه شما به آن اشاره ميكنيد دقيقاً به همان
نقش مخاطب و بازآفريني باز ميگردد. اصولاً ذهن كسي كه
درگير ادبيات است ميتواند يك وجه به قضيه نگاه كند و
ديگران نيز وجود ديگر را آشكار ميكنند. بله. اين فروپاشي
وجود دارد چون زندگي راوي فروپاشيده و به نقطهاي رسيده كه
آن قدرتطلبي كه سالها ايده اصلي او بوده و به شعاري پوچ
تبديل شده و الان متوجه است كه به هيچ جايي نرسیده است.
طبيعي است كه مكرر دچار اين آشفتگي ذهني شود و ذهنيتاش
همراه با تصاوير فرو ميريزد، به دليل اين آشفنگي او مكرر
به سراغ تصاوير مختلف رفته و دچار اين انقطاع ميشود.»
اين ذهنيت با بستر تاريخي آن از نوعي
ايدئولوژي در نگاه سخن ميگويد. به اين معنی كه زمان
تاريخي هر انسان و بازتابهاي بيروني، تئوريهاي دروني او
را تعريف و اجرا ميكند. جولايي ميگويد: «دقيقاً اين آدم
در دورهای زندگي ميكند كه ما دچار انقطاع فرهگي شدهايم
و اين امر را به امروز ميتوان تسري داد. ما الان داريم
دچار گسستهاي فرهنگي ميشويم و با هجومهاي مختلف فرهنگي
و اجتماعي و... مواجه هستيم. ما در يك دوره بحراني هستيم.
چه بحرانهاي خارجي و چه داخلي.» راوي رمان جولايي دچار
روايتي پرترهاي و كاملاً دورافتاده از آدمهاي روبهرويش
است. او با وجود تلاشي كه دارد همه آدمها را در تصاويري
باز ميبيند و نميتواند از درون آنها گزارش دهد. براي او
حتي معشوقهاش مارتا يك توصیف كلي به نظر ميرسد. عدم
توانايي او در نزديك شدن به جزييات دروني انسانها، رمان
را به «من و ديگران» تقسيم ميكند.
نويسنده ميگويد: «اين خصوصیت انساني
قدرتطلب و دگم است. آدمي كه خود را فراتر از ديگران
ميداند. به طور مثال در جايي ميگويد من مثل گرگ هستم كه
ميخواهد بالاي بلندي ايستاده و ديگران را نظاره كنم. اين
نظاره هم بيشتر به صورت تكهتكه شدن آدمها زير پاهاي او
است! اين شخصيت به نوعي ساخته شده كه نميتواند به غير از
اين باشد. او نميتواند رابطهاي بسازد. كسي كه اين قدر
سفاك است طبيعتاً در ارتباط با ديگران ناتوان است پس
ارتباط او از دو راه صورت ميگيرد: يا خشونت و يا جنبه
ديگر شخصيت او يعني از طریق ذهن يك هنرمند.»
يكي از مهمترين ويژگيهاي آثار قبلي
جولايي بيان نوعي ترس و وهم بود كه به دليل موقعيتهاي
تاريخي، اجتماعي و از همه مهمتر انساني به وجود ميآمد.
اين ترس، بيشتر از نگرهاي انساني سخن ميگفت كه در تقابل
با خشونت و با وهم موقعيتها و اتفاقهاي دنياي بيروني
صورت ميگرفت. در اين رمان جولايي اين ترس را به كناري
گذاشته و به چگونهاي بيتفاوتي و نهيليسم رفتاري دست پيدا
كرده است. او ميگويد: «راوي بعد از گذشتن از اين مراحل
مختلف به این شكل در آمده است و اين يكي از مراحل مهم
فرهنگي اين كشور است. مثلاً عرفان چگونه به وجود ميآيد؟
بعد از گذشتن از اين مراحل خشونتبار تاريخي است كه نگاه
خيامآور به دنيا به وجود ميآيد. يعني تمام انگيزههايي
كه او را سالها پيش برده است. ديگر كارآيي ندارد و اين
برهوت او را به اين نوع تفكر يكساننگر كشانده است و ديگر
ترسي از مردن و انگيزهاي براي زنده ماندن ندارد.»
پس دليل روايت چيست، اين راوي که بين
مردن و زنده بودنش فرق زيادي نميگذارد چگونه و با چه
نيرويي اين همه روايت و قصه را پيش روي ما ميگذارد. چه
دليلي وجود دارد كه انسان در اين جايگاه و مرحله، ناگهان
بشكند و دچار قصهگويي شود. جولايي ميگويد: «شايد بخش
هنرمندانه وجودش. در وجود انسان شرقي دو بخش وجود دارد.
بخشي سرشار از خشونت و بخشي سرشار از آفرينشهاي هنري. شما
هيچ جاي دنيا نميتوانيد به اندازه ايران شاعر پيدا كنيد و
اين به نظر من همان بخش هنرمندانه وجود انسان شرقي است.»
راوي جولايي همان طور كه بحث شده در ارائه تصوير دقيق و
ظريف از انسانهاي ديگر عاجز است اما در باب اشياء،
موقعيتها، رنگها و مصاديق اين چنيني او دچار يك جزيينگر
منحصر به فرد و بسيار وسواس گونه است.
اين جزيي بيني در تقابل با آن كلاننگري
ريتم دروني اين آدم را تشكيل ميدهد. وسواس او در باب
روايت جزييات هر واقعه و هر شي و در برابر بيتفاوتي و يا
عدم توانايي او در بازآفريني تصوير انسان، چالشي اصلي را
براي متن موجب ميشود. نويسنده ميگويد: «براي اين راوي
انسان اهميتي ندارد اما در احوالات خودش آن قدر دقيق
ميشود كه به نكتهها ميرسد. شما آدمي خودمحور را در نظر
بگيريد، او در باب مسائل ديگران هيچ كنشي ندارد اما كوچك
ترين نكتهاي که به احوالات شخصي او مربوط شود وي را
برميانگيزد. شايد اين كنش به همين دليل باشد. در ضمن اگر
خوشبينانه نگاه كنيم، ميتوانيم بگوييم كه او به سير و
سلوكي دروني رسيده است.»
زبانروايي اثر منهاي ويژگيهاي لحني و
ساختاري از دو نوع نگاه سود ميبرد. نخست زباني جزيينگر و
به شدت دقيق است كه راوي توسط آن سخن ميگويد و يك زبان،
كلامي كلي و قصهگوست كه در متن نيز برجسته و پررنگ نشان
داده شده است اين دوگانگي علاوه بر پيچيدهتر كردن اثر
گمان من خواننده را به حضور مؤلف در متن رهنمون ميكند.
آيا اين زبان دوم، روايت نويسنده است. او ميگويد: «هدف من
گذاشتن جا پايي براي جلوگيري از غرق شده خواننده در فضايي
آبستره نيست. من اين طور فكر ميكردم، آن چيزي كه در بيرون
اين آدم اتفاق ميافتد و در واقع هنگامي كه او برونگرا
ميشود يك وجه شخصيت اوست و وقتي كه در درون است به من
اصلي خودش باز ميگردد.»
او نقابي به چهره دارد و وقتي اين نقاب
را برميدارد زبان اصلي او كه باز آفريننده من اصلي او است
شكل ميگيرد.» راوي ترتيبي براي روايت ندارد گويا او اصلاً
قصد قصهگويي ندارد و ذهني پريشان است كه شايد در حال صحبت
با مخاطبي فرضي به سر ميبرد. او با نگاه سرد و بياعتنايش
حتي ساختارهاي قصه را برهم زده و يك هجمه از رنگ و
موقعيتهاي سپري شده را در سيري نامرتب روايت ميكند.
نويسنده ميگويد: «او از لحظهاي معین میفهمد که باید
خودش را به هنرش يعني نقاشی بسپارد. در ضمن اگر او در اين
موقعيت اجتماعي نبود شايد راهي براي نجات و رستگاري او
وجود داشت. به هر حال او به يك زيبايي بروني يعني يك زن
رسيده است . اين نكته او را به سمت هنر شخصي او كشانده
است.
او در حين كشيدن تصوير خود را داوري
میكند و هر از گاهي هم به قضاوت خود مینشیند. من فكر
ميكنم كه اگر شرايط اجتماعي براي اين آدم مهيا بود او به
يك هنرمند كامل مبدل ميشد. شرايط اجتماعي باعث شده كه اين
جنبه از شخصيت او تا 50 سالگي ناديده گرفته شود و به
دلايلي ناگهان به خودش ميآيد.» شايد تنها نكتهاي كه
بسيار برجسته و پر نمود به نظر ميرسد بحث رنگهاي درون
متن باشد. راوي به مفهوم و اصولاً جوهر رنگها توجه
ويژهاي دارد و ذات و كاركرد هر نوع رنگي براي او معنايي
خاص ميآفريند.»
رمان از موقعيت او در مقابل رنگهايش
آغاز ميشود و با همين رنگها نيز به پايان ميرسد. اصولاً
توجه به رنگ در رمان چه به صورت فيزيكي و مصداقي و چه به
صورت يك ميزانسن براي قسمتهاي مختلف حرف اول را ميزند.
جولايي ميگويد: «اين نكته روانپريشي اين آدم را ميرساند.
براي آدمهايي كه دچار اسكيزوفرني هستند، رنگها اهميت
بسيار بالايي دارند و در ذهنيت ايشان رنگها به شدت جلوه
ميكنند. ايشان را به هيجان ميآورده به طور کلی خيلي از
احوالاتشان را با رنگ ميبينند.
بنابراين اين راوي، انساني طبيعي نيست،
جنبهاي از شخصيت او دچار دوپارگي شده كه اين مسئله در سخن
گفتن او مشهود است. از اين نشانهها ميتوان پيبرد كه اين
آدم قدرتطلب در چه جاهايي دچار ضعف است و رنگها
ميتوانند كليدي براي بازگشايي برخي از مطالب باشد.» اين
مسئله روان از هم گسيخته، كليت روايت را به جايي ميرساند
كه مخاطب در مفاهيم ارائه شده توسط راوي مردد ميشود.
او دروغگو نيست و اصلاً قصد جعل شخصيت
خود را ندارد بلكه به واسطه توهمها و گسست بيمار گونهاش
با واقعيت، شايد آنچنان صادق به نظر نيايد. نويسنده
ميگويد: «اين مسئله دقيقاً در فصل آخر مشخص است. جايي كه
او شك ميكند آيا او واقعاً دارد با كسي صحبت ميكند.
اجسام شكلي را دارند كه او درك ميكند و يا اصلاً نابود
شده و خاکستری هستند. شايد اصلاً معشوقه او وجود خارجي
نداشته باشد و او تنها با تصاوير ذهنياش صحبت ميكند.
شايد نشسته و دارد با زنانگي روح خودش گفتگو ميكند. ما
در فصل آخر به اين ترديد دست مييابيم.» وحشت و مكث در اين
جا شكل ميگيرد. انساني كه بعد از اين همه خشونت، سربريدن
و به طور كلي كشتن، دچار يك دگرديسي و پوستاندازي شده و
به نقاشي روي ميآورد و در حين اين كنش زيبايي آفرين گذشته
هولناكش را روايت ميكند. اين نوع نگاه به انسان شرقي را
جولايي اين طور توضيح ميدهد: «به نظر من تمام هنرمندان
دچار خشونتي دروني هستند منتها اين خشونتها را بروز
نميدهند و با ساختاري هنري تصوير ميكنند.
به نظر من اگر شرايط اجتماعي مناسبي وجود
نداشته باشد هر هنرمندي اعم از نويسنده، نقاش موسيقيدان
و... ممكن است مبدل به شخصيتي خونريز مانند آدولف هيتلر
شود.» اين انسان در حين روايت خود به هيچ وجه دچار احساس
گرايي نمیشود و محو جريانات خشن كودكي است. جايي كه او
برعكس كل رمان از خشونت دیگران صحبت ميكند و خود را در
مقام يك شخصيت ناظر و مشاهدهگر قرار ميدهد. جايي كه
برادر كوچك او توسط پدرش خفه شده و اين مفهوم تا پايان
رمان ذهنش را به چالش كشاند است. نويسنده ميگويد: «اين
معصوميت قرباني شده وجود اين انسان است كه او با حسرت از
آن ياد ميكند. كودكي كه دفن شده و او حسرت اين دفنشدگي
را ميخورد. شايد اين نقطهاي بودكه خشونت در وجود او پايه
ريزي شده است.» |