|
گفتوگو
پنجشنبه 17 اردیبهشت 1383 ویژه نامهی هنگام
واقعیت
جذابیت خود را از دست داده است
گفتوگوی هادی محیط با رضا جولایی
-آقاي جولايي فكر ميكنم از فراز و فرودهاي
ادبيات داستاني شروع كنيم، شما به عنوان داستاننويسي كه
طي اين دو دهه بسيار فعال بودهايد و با توجه به اين كه
جزء معدود داستاننويسان مطرح اين سالها هستيد در كل
روند داستان نويسي را از ابتداي شكلگيري تاكنون چگونه
ارزيابي ميكنيد؟ البته هدف اين سؤال شرح تاريخچهاي اين
جريان نيست، بيشتر نقد آن مد نظر است، بهتر است بگوييم
عمدهترين نقد شما به وضعيت داستان معاصر فارسي چيست؟
بعداً، اگر فراموشم نشود، اشاره خواهم
كرد كه چرا نويسنده بايد بار خودش را بردوش بكشد و چرا
نويسنده بايد فقط نویسنده باشد نه منتقد، و اين كه بدعت
بدي گذاشتهايم و نويسنده اگر زوركي شعر هم بگويد و عنوان
شاعر را هم يدك بكشد و اگر نقاش هم باشد و اگر كلاس زيبايي
اندام هم برود چه قدر خوب است و اگر چند كتاب دربارهي
دريدا و فوكو و بارت هم بخواند كه ديگر نور علي نور خواهد
بود.
اما من در ابتداي هر مصاحبهاي از خودم
ميپرسم: بيست سال است كه به طور جدي قصه ميخوانم و قصه
مينويسم. حداقل چند تا قصهاي كه شايد، زوركي، چندتايي
از آنها مقبول بعضيها واقع شده باشد، حداقل به همين
مقدار زمان نياز داشتم، اگر ميخواستم وارد حيطهي نقد
ادبي و مباحث مربوط به آن بشوم. پس به قول يعقوب ليث
سيستاني: آن چه مرا به كار نيايد، چه فايده از آن حاصل؟
(البته جملهي يعقوب خدا بيامرز اندكي تحريف شده، تازه
تنها وجه مشترك يعقوب با ما ادبيات چيها، در قضيهي نان و
پياز است).
آيا در غياب منتقدان جدي نويسنده بايد به
تئوري پردازي ادبي بپردازد؟ من اين كار را امتحان كردهام.
بر روي قصههاي خودم. باز كردن چرخدندهها و رقاصكها و
فنرهاي يك قصه حاصلي جز از كار افتادن قصه برايم نداشته.
من فراموش نميكنم كه اول قصه نوشته شده و بعد تئوري ادبي
و جمعبنديها و نتيجهگيريها آغاز شده. اينها را گفتم
تا همين جا سنگهايمان را وابكنيم. اما شما سئوالي
كردهايد و من هم بايد جواب بدهم ديگر. مگر نه؟ در حضور
خيل منتقدان الكي و خلقالساعه و غياب منتقدان جدي، اين
بار، به ناچار تا اندازهاي به دوش نويسنده ميافتد. مگر
نه آن كه كمي بيشتر از تعداد انگشتان يك دست منتقد باسواد
داريم، كه تازه نصف آنها هم عارشان ميآيد دربارهي
قصههاي وطني چيزي بنويسند؟
چه قدر حاشيه رفتيم. اينها از عوارض سن
و سال بالاست. اما آن چه نظر شتاب زده و غير تخصصي من
دربارهي چند دهه قصهنويسي ايران است. خلاصه ميشود در
سردرگمی ابتدايي و انتهايي ما در بخش عمدهاي از اين
دوران، به استثناي دورهاي كه ادبيات ايران به شدت
سياستزده ميشود و مبارزات سياسي و جنگ چريكي را با
ادبيات ا شتباه ميگيرد – انفعال ادبيات معاصر در برابر
صناعت قصه نويسي غرب است. قصه و رمان از ابتدا (به شكلي كه
امروز ما در نظر داريم) مقولهاي غربي است. اما اين مقوله
ميتوانسته بيشتر از اينها به ريزهكاري صناعت روبنايي،
و زير بنايي كه منظور صناعت فلسفي، فكري و نظري ايراني است
آغشته شده باشد. ما نقاشي و موسيقي ايراني داريم، اما
قصهنويسي ما هنوز سردرگم تكرار و تقليد از شيوههاي
وارداتي است و هيچگاه (جز مواردي اندك) چيزي از خود به آن
نيفزودهايم. به گمانم اين كار عملي است. عملي نشده زيرا
ما ادبيات كهنمان را به درستي (يا اصلاً) نخواندهايم. ما
هزار و يك شب را ذهني نكردهايم. سمك عيار را ورق
زدهايم. اگر برسيم به مثالهاي ابتداييتر و عوام
پسندانهتري مثل چهل طوطي و اميرارسلان و حسين كردشبستري
حرفهايم را شوخي نميگيريد؟
ما هنوز مرعوب فنون قصه نويسي غرب و
شيوههايي هستيم كه پياپي از راه ميرسند. هنوز دغدغهي ما
نوشتن و مقايسه قصههايمان با آثار چخوف و موپاسان و هنري
جيمز و موج ادبيات سياسي سالهاي چهل و پنجاه، شولوخوف و
گوركي و بعد جويس و فاكنر و اين اواخر بورخس، ماركز و
تازگيها اين موج تازه از راه رسيدهي كارور... ميني
ماليسم...
عجب انگشت به دهان ماندهايم در اين
پنجاه شصت ساله و بيخبر از اين انگشت به دهاني! من در
ميان نويسندگان ايراني نسل دوم بيشتر سراغ دارم كساني را
كه نوآوري به سبك ايراني كردهاند. دولت آبادي، ساعدي،
صادقي، نسل سوم و چهارم (بازهم با اندكي استثنا) خود را
شيفتهتر نشان دادهاند.
قصه نويسي جنوب دورهاي به شدت سياسي بوه
و بعد متأثر از رئاليسم جادويي.
مكتب اصفهان خود را وامدار گلشيري و
صادقي ميداند.
قصهنويسي فارس علايم نگران كنندهاي از
شيفتگي به پست مدرنيسم نشان ميدهد. و قصه نويسي كتب
تهران، (اگر بتوانيم اصلاً مدعي وجود چنين مكاتبي شويم.
ملغمهايست از جميع اين اضداد. باور نميكنيد بايد در اين
لحظه، اين جا در اتاق من حضور داشتيد كه ببينيد چگونه به
تصوير انگشت به دهان خود را آيينه خيره ماندهام.)
-ما در كارهاي شما، تلاش گستردهاي مي
بينيم جهت بازآفريني سنت، نوعي احضار گذشته، البته سراغ
سنت رفتن خطرات خاص خودش را دارد، مهمترين آن محو امروز
است درگيرودار ديروز. آيا شما صرفاً به گذشته به عنوان
منبعي بكر مينگريد كه در آن مايههاي بيشماري براي
داستان است يا گذشته را مينويسيد براي افشاي ساختارهاي
حاكم بر ذهن ديروز ما ؟ يا چيزهاي ديگري انگيزه شما هستند
مثل ديارگرايي ؟...
چه طور ميتوانم به سوال شما به شيوهاي
پاسخ دهم كه نغلتم در ورطههايي كه اين طرف و آن طرف كمين
كردهاند؟ چه طور ميشود به ورطههايي نغلتيد كه جوانترها
(و حتا هم سن و سالهاي خودم) راحت و افتخار تمام در آن
سقوط ميكنند و افتادن در ورطهي يك مكتب تازه از راه
رسيده، امروز و فردايي كه پس فردا ممكن است حتا اثري از آن
هم نماند جز اسمي در واژهنامهي ادبي يعني اسنوبيسم. يعني
پز دادن الكي و اظهار فضل كردن آبكي و اين در قصه يعني در
جا زدن، تكرار اباطيل. تازه گفتم كه، از آن طرف هم مدعي
هستم در غياب منتقدان جدي (منظورم نه آن كساني است كه نقد
ادبي مينويسند و هنرشان شده شرح قصه به اضافه يكي دو جمله
برداشت شخصي و نه آنهايي كه داوری جشنوارههاي مختلف ادبي
از شعر و قصه و سينما و خيمه شببازي را يك تنه بر عهده
گرفتهاند و سر و كلهشان همه جا پيداست و هنگام بررسي
قصهها و رمانها اين كارها را به شاگردان كلاسهاي قصه
نويسيشان محول ميكنند. (آخر بعضي از اين اساتيد مذكر و
مؤنث كارگاه كه سهل است كارخانهي توليد انبوه نويسنده را
هم تأسيس كردهاند...)
دلم ميخواهد اين قضيه تفهيم شود كه كار
نويسنده بايد در اصل نوشتن باشد. مقداري هم، البته، ابزار
و ادوات براي اين كار لازم دارد نه بيشتر. از نايپول
پرسيده بودند فلان اثر و فلان نقد و نظريه را خواندهاندي
؟ شرافتمندانه گفته بود: «نه، به چه درد نوشتن ميخورد
؟»
خب، از همين جا شروع كنم. به خودم
ميگويم، رويكرد به سنت پديدهاي است برخاسته از ضروريات
تاريخ پنجاه سالهي اخيري كه من در آن زيستهام. با نيم
نگاهي به آيندهاي كه اصلاً اميدي به آن ندارم. (آينده
براي انسان شرقي، هرگز آن معناي فلسفي را كه غرب به آن
معتقد است ندارد). نوعي شيوهنگرش شخصي كه نميدانم در
پرورش آن چند درصد سهم داشتهام. به هر حال نوعي بازآفريني
عمدي طنز آلود گذشته به قصد وارسي مجدد آن، درست مثل
نمونههاي چندوجهي رايانهاي كه از تصويري يك بعدي آفريده
ميشود: به قصد وارسي شيئي، يا پديدهاي، به قصد عمق
بخشيدن و كندوكاو در زير و روي آن، و بعد سنجيدن آن با
الگوهاي امروزي. الگوهاي شخصيتي رواني، اجتماعي (به گمانم
واژهي علمي آن
Simularism
باشد). و حيرت و افسوس كه به صورت آهي نيمخورده در
لايتناهي منتشر ميشود. زيرا با شگفتي به اين نتيجهي
غمانگيز ميرسيم كه درصد سال اخير درجا زدهايم. با ضرس
قاطع (عجب واژهي خرسگنده
و نكرهاي) ميگويم كه درجا زدهايم. دربارهي دويست يا
سيصد سال قبل از آن ترديد دارم.
انسان ايراني در پيچ و تابهاي ذهنيت
فردي و اجتماعي خود از اين تار به آن تار پريده، اما جرأت
پاره كردن تارها و جهش به فراسوي آن را نيافته. همان انسان
دورهي قاجار است، گيريم آن كلاه بوقيهاي پشمي را از سرش
برداشته (و كلاه ديگري به سرش گذاشتهاند) و قباي بلند
ژندهاش را كوتاهتر كرده، گيريم با رايانه و اينترنت هم
سر و كار پيدا كرده، ماهواره هم تماشا ميكند، جوانترهايش
كافي شاپ ميروند و ايميل ميزنند. بزرگترها رأي ميدهند
و ياد گرفتهاند واژهي دموكراسي و گفتمان و قرائت جديد را
قرقره كنند. اما همهي اين ها كاريكاتور مضحكي است از اصلي
كه قوارهي ما نيست، ريشهها سستاند. ما با حافظ و سعدي و
مولانا، كه تازه آنها را هم درست نخواندهايم،
نتوانستهايم از پس فرهنگ و انديشيدن فرنگيان آن طرف آبها
برآييم. چرا؟... چه طور؟...
نه... كار من پيدا كردن پاسخ براي اينها
نيست. اگر بخواهيم به چرا و چه طور و چگونهاش بپردازم كار
خرابتر ميشود. بگذاريد يك جمله ديگر بگويم و بگذرم.
گذشته را مينويسم براي افشاي ساختارهاي حاكم بر ذهنيت
ديروز ما كه همين ذهنيت امروز و فرداي ماست والا نه
ديارگرايي و نه...
-اگر بخواهيم رد تشكيل ساختار گروهي از
آثار شما را در گذشته جستجو كنيم، به گمانم يكي از
سرفصلها نقاشي ايراني باشد، يك جور ساختار كلامي و
داستاني در كارهاي شما است كه يادآور مينياتورهاي ايراني
است نظر خود شما چيست ؟
هنگام نوشتن، ذهنم بيش از آن كه در رو.ند
منطفي تفكر به دنبال رديف كردن واژگان باشد، در جستجوي
سلسلهاي از تصاوير است. بيشتر از خواندن، عاشق ديدن هستم
ديدن تصاوير متحرك از جهان، ديدن فيلم حتا فيلمهاي مستند
كه روايت ديگرياند از واقعيت نكبتي اين جهان. اما در
ذهنيت كهن قومي من به يقين سينمايي وجود نداشته، اما نقاشي
چرا. نقاشي فينفسه بازگو كنندهي واژهها و ارزشهاي
كلامي نيست (از تفاسيري كه براي آن ميآفرينيم بگذريم.)
اما بازگوكنندهي شور و عاطفه، تأثر ما از جهان، هيجان و
ترس و خلاصه، عوامل تشكيل دهندهي فطرت، نهاد يا غريزه
است. پس اگر نويسنده نميشدم. شايد به نقاشي رو ميآوردم و
اين البته در حالي بود كه سينما را به هر دوي اينها ترجيح
ميدادم اما آن وقتها سركوچه ما آموزشگاه هنرجوي تصويري،
آموزش فيلمنامه نويسي و بدل كاري! و از اين جور چيزها
نبود. در عوض كتاب فروشي زياد پيدا ميشد. اما حالا كه
نويسنده شدم (از بخت بد شما) انگار بايد به نوعي اين حسرت
پنهان را بازگو كنم و چه بهتر كه بپردازم به مينياتور، به
آن نوع از نقاشي كه ظرافت، خرد، منطق، ريزبيني،
پنهانكاري و پيچيدگي روح ايراني را در خود نهفته دارد.
بله، من (امان از دست اين «من» بيپير كه
نميتوان از چنگالش گريخت) به دنبال آن اجراي ظريف و ريز و
آن چرخشهاي پيچ در پيچ اسليمي روح هستم كه بازتاب آن را
در جسم نيز ميتوان پيدا كرد.
اما آيا پهلو زدن به مينياتور ايراني در
ساختار كلامي من از نظر شما حسن است؟ پس يادم رفت در
ابتداي پاسخ، (با فروتني ساختگي) از اين دقت نظر شما تشكر
كنم. متشكرم. اضافه كنم: نقاشي به رنگ و بوم و قلم محدود
نميشود. ميشود آن را در كلام هم پيدا كرد. همان طور كه
در كلام موسيقي هست. ميتوان كلام را هم به صورت رنگ،
رنگهاي گوناگون ارائه كرد. من بعضي از كلمات را رنگي
ميبينم. بعضي از صحنهها را نقاشي، بعضي از گفتارها را...
-شخصيت اصلي رمان، «سيماب و كيمياي جان»
(آخرين رمان شما) سرداري مسيحي ميباشد در دستگاه مغول. و
شرح جنگ و جدالهاي او نهايتاَ استحالهاي كه در او ايجاد
ميشود به وسيلهي عشق، الگوي شخصيت اين رمان به نوعي
كليشه است. مثلاَ اين شخص علاوه بر اين كه يك جنگجوي
بيرحم است، نقاشي هم ميكند و نهايتاَ عاشق زني هم هست كه
باعث تغيير و تحول در او ميشود! آيا اين شخصيت يك شخصيت
كليشهاي نيست ؟
با توجه به اينكه «مارتا» زني كه
شخصيت اصلي رمان عاشق اوست، نقش مهم بازي ميكند اما هيچ
وقت حضور ملموسي ندار و فقط به وسيلهي توصيفهاي راوي در
ذهن مخاطب حاضر ميشود. برعكس مثلاَ «ترروستيك» پير مرد
ساكن صومعهاي كه راوي به آن پناهنده شده، حضوري اكتيوتر
ملموستر دارد؟ چرا مارتا اينقدر منفعل ميباشد و خواننده
نميتواند صداي حركات او را از دهان خودش بشنود و او را
دريابد ؟
گمان ميكنم (چند بار تا به حال گمان
كردهام از شر كلمهي ببنيد در رفتم گرفتار اين گمان
ميكنم شد. چقدر همه چيز اين دنيا تكراري است) نتوانم مدعي
استحاله در چنين شخصيتي توسط عشق شده باشم، آدمي كه به
راحتي مرتكب كشتار و جنايت ميشود، توطئه در فطرت اوست، هم
نوعان خود را به راحتي تكه و پاره ميكند.
شايد رفتار او به تعبير فرويد عليهالرحمه
نوعي غريزهي جنسي تغيير شكل يافته است كه ما نام عشق را
بر آن نهاديم تا بگويم: خب، اين آدم هم آخر عمري رستگار
شد. نوعي پايان خوش! از طرفي چيزي هم بماند براي منتقداني
كه رگههاي عرفان ايراني را در اين رمان پيگيري ميكنند.
به تعبيري نوعي
Sublimation
- تصعيد يا تعالی ـ در او صورت گرفته كه هنر او يعني
نقاشي در چهارچوب اين اظهار فضل فرهنگي مآبانهاي كه كردم
بيشتر جا ميگيرد. نه، حالا كه بيشتر فكر ميكنم ميبينم
طرف عشق را نميتواند بشناسد، حجابي ميان او و عشق وجود
دارد. بنابراين رابطهي او با مارتا نميتواند پيوند عميق
عشقي باشد. او رابطهي كدري با مارتا دارد. در جايي خودش
هم اين را ميگويد، كه هرگز نتوانسته به مارتا نزديك شود.
مارتاي خويشتندار و صبور و ملامتكشي كه ميداند اين آدم
به نوعي در قتل اطرافيان او دست داشته و از طرفي به او
مديون است، چون خودش و دخترش را از مرگ رهانيده.
در مورد دختر (بانوي كوچك) شايد رابطه
واقعيتر باشد، حالا اين فطرت حيواني همراه با تعقل،
مدتهاست كه از قدرت دور مانده و به دروننگري پرداخته.
اما ترروستيك (جانم براتيان بگويد، در
ايام گذشته و تحصيل، در شيراز شما رفيقي داشتمي كُپِ همين
ترروستيك بود. يك ارمني با حال، اهل موسيقي و كتاب، اسمش
را گذاشته بوديم جوجه پيرمرد روشن فكر، به اختصار صدايش
ميكرديم پيرمرد بس كه احوال و رفتارش در بيست و يكي دو
سالگي پيرانه بود. در ادبيات و موسيقي كلاسيك روسها خبره
بود. شوستاكف و چايكوفسكي و به خصوص كارهاي محشر
خاچاطوريان را او به ما شناساند.
نقاشي را هم خوب ميفهميد. بفهمي نفهمي
مثل بيشتر ارمنيها كمي هم به داس و چكش علاقه داشت! ما،
اين ترروستيك را از روي همان پيرمرد خودمان شناختيم. چه
پيرمرد نازنيني، هر جا هست، مسيح نگهدارش باد.) از مطلب
دور افتادم، ببخشيد. اما اين ترروستيك به نوعي قرابت روحي
دارد با راوي. آن روي سكهي وجودي اوست. عاشق نقاي و هنر
است به راحتي هم آدم ميكشد. درست مثل راوي، از طرفي مرد
خداست. گاهي هم بندهي شيطان.
برعكس راوي كه بندهي شيطان است و گاه به
خدمت خداوند در ميآيد. فطرتاَ هر دو به هم نزدكند. شايد
هم يكي باشند. گيريم زندگي دو مسير متفاوت را پيش روي
آنها گذاشته. اما در مورد كليشهها: اول بگويم، تعبير
خواننده، يعني منظر خوانندهي اثر طبيعتاَ تفاوت دارد با
منظر نويسنده و اينها هر دو فرق دارد با آنچه متن است و
پيش روي ماست. اين كليشه (به تعبير شما) اگر احياناَ با
آدولف هيتلر نقاش عاشق اوا براون و موسوليني و ايوان مخوف
و نمونههاي امروزيتر قرابت دارد، نميتواند مورد ايراد
قرار بگيرد. تجزيه و تحليل اين شخصيتها هميشه برايم جالب
بوده (هنرمند و تبهكار، به عبارت دقيقتر، روان بيمار ـ
هنرمند)
هنر به نوعي آن روي سكهي تخريب و ويراني
است. برايم جالب است بدانم كه چه طور ميشود با احساسات
لطيف نقاشي كرد، شعر گفت، مجسمه تراشيد و آدم كشت.
روان رنجوري او ريشه در عقدهي پدركشي
دارد. درست مثل هيتلر كه پدري مستبد و سركوبگر داشته.
بدنيست اينها را ربط دهيم به وضعيت جوامع پدرسالارانه.
جوامعي كه نياز دارند به خلق حكومتهاي پدرسالارانه و از
اين روست كه در درك مفاهيم امروزين مردم سالاري، مشكل
دارند و به هر شيوهي ممكن ميخواهند از آن روي برتابند.
بازهم در پيوند با قضيهي كليشه اشاره
كنم به استفاده تارانتينو از تمام كليشههاي رايج بازاري
در «بيل را بكش» كه در نهايت نوعي روانكاوي اجتماعي هم در
پس اين اثر نهفته، با آن شيوهي هنرمندانه كه هيچ ايرادي
هم بر او نميشود گرفت (گرچه ميان كار او و كارالاحقر يك
اقيانوس فاصله است)
در هر حال اين كلیشهها در دنياي ما
فراوانند. بدبختانه هميشه هم قدرت را در اختيار دارند ـ يا
ميخواهند در اختيار بگيرند ـ و بدبختانه اين قدرت سرنوشت
من و شما را هم رقم ميزند. تكرار هر بارهي اين مضامين
ميتواند ويژگيهاي خودش را داشته باشد.
يادتان نرود كه سئوال چهار و پنج را با
هم جواب دادم. جر نزنيدها!
-پست مدرنيستها در پي تلفيق سنت با امروز
هستند، برخلاف مدرنيستها كه در پي نفي سنت بودند. سنت
مايهي اصلي كارهاي شما در كجاها به امروز پيوند ميخورد و
چرا گاهي شما فقط به بازآفريني سنت بدون حضور امروز در
بافت اثر ميپردازيد ؟
به گمانم! در شخصيتها بيشتر، و كمتر
از آن در زمان و از هر دوي اينها يبشتر در اندیشه. اما
صبر كنيد، زبانم لال نكند خيال داريد مرا جزء پست
مدرنيستها به شمار آوريد. نه، خواهش ميكنم. به سپيدي
موهايم قسم، من زن و بچه دارم آقا... قول ميدهم به شما...
كه دفعهي آخرم باشد كه از اين حرفها ميزنم.
-در چند سال اخير يا شايد قبلتر مباحث
متفاوتي پيرامون رمان در جريان بوده است. گروهي بحث ايجاد
رمان ايراني را به شدت در دستور كار خويش قرار دادهاند.
گروهي هم معتقد هستند اصولاَ ما چيزي به نام رمان ايراني
نداشتهايم و نداريم. نظر شما نسبت به اين مقوله چيست؟ از
نظر شما رمان ايراني بايد داراي چه خصوصيتهايي باشد كه
بتوان به آن رمان ايراني گفت؟
مثل آن است كه بگوييم امروزه چيزي به نام
معماري ايراني نداريم. چون تيرآهن و نوع اتصالات و تركيبات
مصالح غربي است. نوع محاسبات انجام شده كه البته ميماند
كارگرها و مهندسين...
اما ستونها و مصالح و... جوهرهي كار
نيست. همهي اينها را مي توان در بنايي به كار برد كه روح
شرقي يا ايراني داشته باشد. بادگير و طاق ضربي را هم
ميتوان با سيمان پورتلند استوار كرد و بالا برد.
اما روح ايراني قصه و داستان، تعريف
مشکلی دارد. تعريفي كه برايم مفهوم است اما به راحتي بيان
شدني نيست.
از سرگذراندن تجربيات دروني و بيروني با
نگرش دگرگونه به پيرامون، به حوادث و شخصيت. تجديد بناي
تجربيات شخصي و قومي، انسجام بخشيدن به اين نگرشها يا
تجربيات آشفته و پرتناقض... معنايي كه حاصل ميشود بايد با
تجربيات خوانندهي ايراني تعامل داشته باشد. قرائت متن
بايد ذهنيت ناخودآگاه خوانندهي مقولهي ايراني را
برانگيزاند. اما اين مقولهي ايراني چيست؟ پاسخ به اين
سؤال ديگر چندان مشكل نيست.
-منتقدي مهمترين آسيب ادبيات داستاني
معاصر را تجربه زيستي محدود نويسنده و گرفتار بودن در
تنگناها و محدوديتهايي ميداند كه راه را بر دريافت تجربه
حس شده و زيسته شدهي او ميبندد كه باعث نوعي «يكسان
نويسي» در كارش مي شود. آيا شما اين انتقاد ها را
ميپذيريد ؟
من منكر تجربهي زيستي گسترده نيستم. اما
از طرفي ميتوان با تخيل پرورده به تجربيات فراواني دست
زد. صاحب تخيل پرورده بودن براي نويسنده حياتي است. پرورش
آن هم راههايي دارد كه نميگويم.
از طرف ديگرميتوان مثل همينگوي راه
افتاد و دو رو بر كليمانجارو و كلي فيل و پلنگ و كرگدن
شكار كرد، اما وقتي آن تنگناها و محدوديتهايي كه اشاره
كرديد وجود دارد، راه ديگري هم هست كه روايت تخيلي خود را
از هر نوع واقعهاي، از عاشق شدن تا آدم كشي بيان كنيد.
درست يا نادرست بودن آن به نوعي پرداخت شما، روايت شما از
واقعيت بستگي دارد. ديگر براي كرگدن كشي لازم نيست دولول
برداريم و به كنيا برويم. همين جا ميتوانيد ظرف يكي دو
ثانیه خود را در بيشهاي تصور كنيد، و از ديدن كرگدني در
چند متريتان، وحشت زده شويد. دستهايتان عرق كند و چشم در
چشم حيوان، تفنگ را شليك كنيد. جانور از پا در آيد، يا
زخمي شود و به دنبالتان بيفتد و...
مهم نوع روايت ما از اين تجربهي عيني يا
حسي است. مهم نوع روايت ماست از آن چه ميبينيم يا
ميشنويم. (لزوماَ بايد ديد و شنيد و احساس كرد) اما
فراموش نكنيد مدتهاست كه مقولهاي به نام واقعيت جذابيت
خود را از دست داده است.
-رضا جولايي ميان انسانهاي بد و خوب،
كدامها را بيشتر دوست دارد و ميتواند نامشان را يكي يكي
بگويد؟
بد و خوب؟ نميدانم. وقتي در حال نوشتنم،
بعضي آدمها برايم جالبند، بعضي ها بيشتر جالبند و خوب
بعضيها هم اصلاَ جالب نيستند. آدمهاي شرور، آدمهايي كه
واقعه ميآفرينند، در مقولهي اول قرار ميگيرند هر چه شري
كه ميآفرينند داستاني تر باشد، بيشتر به مقولهي اول
نزديك ميشوند. شايد چون كسالت را از دنيا دور ميكنند.
مثل آن پلنگهاي جزيرهي... اسمش چه بود؟ قصهي آن پلنگها
را كه ميدانيد؟ اگر نميدانيد از آنها كه ميدانند
بپرسيد. بدي كار آن جا بود كه پلنگها، بار اولي كه در
جزيره رها شدند، قال همهي آهوان جزيره را كه به تنبلي و
مرض گرفتار شده بودند كندند و ديگر قصهاي باقي نگذاشتند.
-وصف زندگي رضا جولايي بدون رضا جولايي
داستان نويس ؟
بدون حضور آن آدم پرتوقع، بيحوصله و
عنق مگر ميتوان چيزي گفت و نوشت ؟ همين حالا هم كه به زور
او را از خودم دور كردهام، يعني فكر ميكنم كه دور
كردهام، همين دور و برها جايي گوش ايستاده و سبيلش را
ميجود و منتظر فرصتي است تا دوباره به وسط صحنه برود (اين
كار را احتمالاَ در بازنويسي مجدد اين جملات خواهد كرد.)
برايتان خاطرهاي نقل ميكنم كه ميتوانيد چيزهايي را از
آن بيرون بكشيد:
قديمها در همين شيراز، كوچه پس كوچههاي
سرچهارراه زند، يك غذا خوري به نام «كافهي تميزكار»
غذاخوري براي كارگرهاي ساختماني، شاگرد دكارندارها، يا
قشقاييهاي از راه رسيدهاي كه تنوع لباسهاي محلي
زنهايشان، آدم را به ياد باغ ميوهاي در اوايل پاييز
ميانداخت، يك حياط قديمي داشت با داربستهاي مو، در اواخر
پاييز، چفتههاي انگور سبز و زرد كركدار بالاي سرمان: وقتي
هوا سردتر ميشد ميرفتيم داخل اتاقهاي كوچك اختصاصي تو
در تو، با سقفهاي ضربي كه دوغاب مالي شده بود.
غذايش چه بود؟ احتمالاَ چلوخورش و آب
گوشت و چند غذايي ديگر كه درست يادم نيست. اما يكي از
غذاهايش حرف نداشت، معركه بود: دو پيازه يا سبزي خوردن و
دوغ. محشر بود پسر.
ميرفتيم و مينشستيم و اُرد ميداديم:
دو پيازهي مخصوص. صاحب كافه هم، (خدا پدرش را بيامرزد اگر
زنده هست و اگر نيست خودش را) تحويلمان ميگرفت. اهل شوخي
و خنده بود. سر به سر ما ميگذاشت. پيشخدمتها هم خوب ما
را تحويل ميگرفتند. ما هم مثل بچه اعيانها به آنها
انعام ميداديم. ميدانيد چقدر؟ يك تومان، كل غذاي سه نفر
هم پنچ يا شش تومان ميشد!
آن چفتههاي انگور، آن خندهها و طعم آن
غذا فراموش ناشدني است. بعد از غذا جايمان دنج بود. نوبت
ميرسيد به بحث دربارهي فيلمي از آنتونيوني يا فيلمي كه
روي صحنه بود، همراه با چاي داغ.
به بقيهي دوستان ميگفتيم رستوران جديدي
باز شده بنام
Cleak Work،
آخر آن موقع تازه شيراز، صاحب چند رستوران شيك و پيك مثل
ماكسيم و نود و نه و... شده بود. ما سه نفر راز اين عشرت
گاه امن را براي كسي باز نميگفتيم. نشانياش را هم به كس
نميداديم. فقط وقتي از بقيه جدا ميشديم با صداي بلند
ميگفتيم امروز ميرويم
Cleak Work
و اين تشخص ما چند نفر بود راز ما بود. و بقيه خيال
ميكردند صحبت از انجمني سري، هنري، عشرتكدهاي، باغي پر
از گل سرخ و حور و پري است.
بعدها، با شرايط خاص، يكي دو نفر، به
عضويت افتخاري انجمن ما در «تميزكار» پذيرفته شدند. حالا
بعد سالها ياد آن منظرهي عتيق، آن غذا و آن صحبتها باز
هم مرا از دنيا جدا ميكند. ماندهام با حسرت يادگاريهاي
گذشته. هنوز هم عاشق فيلمهاي سينماي ايتاليايي آن دوران
هستم. «شب» آنتونيوني، «ولگردها» و «رم» فليني. و اين
روزها بعضي از كارهاي تورناتوره كه دنبالهروي آن اساتيد
بزرگ است. هنوز عاشق فيلمهاي ترسناك دراكولا و
فرانكنشتين، عاشق ادبيات روس و فيلمهايي كه انگليسيها از
روي اين آثار ساختهاند، هستم و بعضي كارهاي «سال بلو» و
«داكتروف». عاشق خوردن انار در بعداز ظهر پاييزي بازار
نايين، عاشق خوردن ليواني چاي در يكي از كوچههاي ابيانه
در زمستان، عاشق تماشاي دشت لالي در فروردين...
عاشق تماشاي آمادئوس و ولگرديهاي
موتزارت عاشق در خيابانهاي برفآلود وين. ... بگذريم.
يكي از فانتزيهاي من: طي عمليات خطرناك
به يك مخزن دسترسيناپذير زيرزميني دستبرد ميزنم. از تمام
منوانع ليزي و الكترونيك ميگذرم. وارد مخزن ميشوم. كيف
سامسونت جاداري را پر ميكنم از آن چه مدتها در رويايش
بودهام. دسته دسته آن ها را با دقت و ترتيب روي هم
ميگذارم. حدود هزارتايي بايد بشود. چندسالي مرا كفايت
ميكند. در همين حال آژيرهاي خطر بر اثر بياحتياطي
پيشبيني نشدهاي به صدا در ميآيند؛ اما من با نبوغي
ديوانهوار و طي تعقيب و گريزي مرگبار ميگريزم؛ و سرانجام
به عيش خود ميرسم. زخمهايم را ميليسم (ببخشيد ميبند)
فنجاني شير و قهوه مينوشم. روي كاناپه ولو ميشوم. حالا
من مرد ثروتمندي هستم و بينياز در كيف را به آرامي باز
ميكنم تا اين لذت را ذره ذره بچشم...
ميدانيد درون كيف چيست؟ يك هزار فيلم
ناب و برجسته از آثار مورد علاقهي من (خدا كند تا به حال
تعداد فيلمهاي برجسته به عدد هزار رسيده باشد) در آن لحظه
من خوشبختترين آدم روي زمينم. اما فقط در آن لحظه و نه
لحظههاي بعد و نه روزهاي بعد و نه... |