|
گفتوگو
كوتولههاي ادبي
ميتازند
گفتگو با رضا جولایی،
نویسنده
نوشتهی یوسف علیخانی
روزنامه جامجم شنبه
19 اردیبهشت 1383
رضا جولايي، متولد 1329 تهران، از
نويسندگان متفاوت نويس نسل سوم است كه همواره خودش بوده و
دنيايي اختصاصي براي خودش داشته است. آثار منتشر شدهاش
عبارتند از: حكايت سلسله پشتكمانان / مجموعه داستان/
1361، جامه به خوناب/ مجموعه داستان/ 1368، شب ظلماني يلدا
و حديث دردكشان/ رمان و داستان بلند/ داستان بلند/ 1376،
نسترنهاي صورتي مجموعه داستان/ 1377، بارانهاي
سبز/مجموعه داستان/1380، سيماب و كيميايي جان/ رمان/ 1381،
جولايي «خيابانهاي براق و نيمه تاريك شبي باران زده» را
نيز زير چاپ دارد. نويسنده مجموعه داستان «جامعه به خوناب»
به دليل نوشتن اين مجموعه برنده لوح زرين و گواهي افتخار
بهترين مجموعه داستان بعد از انقلاب، براي نوشتن مجموعه
«باران سبز»، برنده تنديس جايزه ادبي يلدا به خاطر نوشتن
رمان «سيماب و كيمياي جان» برنده تنديس جشنواره ادبي
اصفهان شده است. گفتگو با جولايي را از متفاوت نويس بودنش
شروع ميكنيم و اين كه داستانهاي بكري نوشته است.
-آيا به عمد سراغ فضاهاي تاريخي ميرويد؟
آنچه
در جهان ما به عنوان واقعيت مطرح ميشود، مدتهاست رنگ
باخته. اين واژه حداقل در قرني كه گذشت مفهومي نسبي و
متفاوت از آنچه در گذشته ميپنداشتيم، پيدا كرد و گاه چنان
تلخ و موهوم شد، كه ما را واداشت خود و جهان پيرامونمان را
مجدداً ارزيابي كنيم؛ اما مقوله هنر و ادبیات از آنجا آغاز
ميشود كه نگاهي متفاوت به جهان و واژه واقعيت داشته باشد.
اعتقاد دارم آشناييزدايي از اركان اصلي هنر و شايد از
جمله نخستين ابزاري است كه هنرمند، اعم از نويسنده،
سينماگر، نقاش، شاعر و... بايد به آن مجهز باشد؛ اما به
عقيده من، برخلاف نظريه رايج امروزي كه دگرگوني در زبان را
از اصول اوليه آشناييزدايي ميشمارند، آشنايي زدايي
تصويري. كه برخاسته از آشناييزدايي ذهني است. زير بناي
زباني محسوب ميشود. (آشنايي زدايي زباني متأسفانه در شعر
و قصه امروز ما گاه چنان به افراد گراييده كه به روان
پريشي زباني منتهي شده است.)
- اما دنياي اختصاصي هر نويسنده ؟
نويسنده بايد ديد و دركي متفاوت براي خود دست و پا كند.
ذهنيت و نگاه خود را چنان بپروراند كه تصويري ديگر، از
جهان آشنايي كه همگان ميبينند، ببيند و ارائه كند؛ يعني
آنچه وراي اين تصاوير ساده و سطحي است. به سراغ مقولاتي
ديگر رفتن من هم از اينجا ناشي ميشود. نوشتن درباره
دعواهاي عاشقانه زوجهاي خوشبخت، يا مسأله آپارتماننشيني و
ترافيك و دغدغههاي فمينيستي. كه اين روزها ادبيات زنان و
گاه مردانه ما را اشباع كرده. گرفتاري من نيست و اگر
بخواهم سراغ چنين مقولاتي بروم، ميپردازم به عمق هاويه
(يا فردوس) وجودي انسان كه خاستگاه رفتاري بشري و از جمله
همين مقولات است.
-گذشته اين مرز و بوم هميشه دستمايه
آثارتان قرار گرفته؛ چه دورهاي خاص كه درباره قاجارها
نوشتيد، چه زماني كه امروزیتر شديد و حالا كه رفتهايد به
دوره مغولها. حوادث برايتان مهمتر بوده يا شخصيت ؟
پرداخت به حوادث تاریخی، از ملزومات همان
مقوله آشنايي زدايي است كه به آن اشاره كردم. براي من دوره
قاجار يا هر دوره ديگر رنگ و روغني است که میتوانم با آن
تصويري بپردازم از انسان ايراني يا شرقي. نوعي مدلسازي كه
در اصطلاح علمي به آن
Simularism
ميگويند؛ از طرحي يك وجهي يا دو وجهي الگويي درست كنيم،
تا بتوانيم آن را از زواياي مختلف مورد بررسي قرار دهيم و
احياناً منطبق كنيم بر الگوهاي امروزي.
با مقايسه الگوهاي مختلف، وجوه شخصيت
فردي و اجتماعي و تاريخي خود را بهتر ميتوانيم بشناسيم.
اين كه چه بودهايم و چه هستيم و احتمالاً چه خواهيم شد و
به كجا خواهيم رفت. بررسي انطباقي الگوهاي ادوار مختلف مرا
به اين نتيجه نااميدكننده رسانده كه ما در حال درجا زدن
هستيم. انسان ايراني در تار و پودي از قواعد خود تحميلي
گرفتار شده. ما از نظر ذهني تغيير چنداني نكردهايم.
لباسهاي بلند قاجار و كلاههاي بوقي را كنار گذاشتهايم و
كت و شلوار مدل اروپايي يا تيشرت و جين به تن ميكنيم، با
رايانه و مايكروسافت و اينترنت كار ميكنيم. يادگرفتهايم
واژه دمكراسي را هم قرقره كنيم و گفتمان و قرائت جديد و...
اما همه اينها كاريكاتور است، از آنچه در جهات پيرامون ما
ميگذرد؛ درست مثل پذيرفتن مشروطهاي كه پلويش در سفارت
انگليس پخته شد و قانون اساسياش از روي قانون اساسي بلژيك
رونويسي شد و يكصد سال است داريم پشتك و وارو ميزنيم تا
بالاخره اصوليترين حقوق انساني را رعايت بكنيم، يا نكنيم.
- و همين باعث شده از گذشته بنويسيد ؟
من در حال غواصي در عمق شخصيت و تاريخ و
اوضاع اجتماعي، روحي و اقتصادي جامعهمان هستم. در سيماب و
در قصههاي قاجاري هم مشغول همين كار بودم. براي همين هم
صدها بار ناچار شدم به منتقدان عزيزمان يادآوري كنم قصدم
نوشتن رمان تاريخي نيست، اما كو گوش شنوا؟
-چقدر از اين وام گرفتنها از دنياي واقعي
و حقيقي بوده و چقدر تخيل در آن آميخته شده است؟
در حقيقت، امروز برايم مهمتر است و
آينده، هيچ نوستالژياي به گذشته ندارم. برايم جولان تخيل
بسيار مهم است. ترجيح ميدهم در خيال زندگي كنم، تا در
واقعيت نكبت امروزي كه سرشار از تيرگي و خون و ترور است،
اما خوب، بد نيست كمي به خواننده امتياز بدهم. هر چه باشد،
به خوانندهام مديونم. بنابراين هشتاد درصد تخيل را روي
بيست درصد واقيعت بنا ميكنم. ادبيات و سينما و... بايد
چنين باشد؛ اما فكر ميكنيد هميشه اين پي و پايه بيست
درصدي تحمل آن هشتاد درصد تخيل سنگين را داشته باشد؟
-شما از جمله نويسندگاني هستيد كه اگرچه در
كارنامهتان داستان كوتاههايي وجود دارد اما بيشتر
رماننويس هستيد، تا داستاني كوتاه نويس ميتوانيم داستان
كوتاههاي شما را نيز طرحي براي رمانهايتان در نظر بگيريم.
بگذاريد اعتراف كنم كه داستان كوتاه را
بيشتر دوست دارم، آن دقت مينياتورياي كه در سازش و پردازش
قصه كوتاه بايد رعايت كرد، آن شگردهاي پنهان و وسواس بر سر
انتخاب واژهها و لحن... نوعي به چالش گرفتن ذهن و حافظه
است؛ مثل يك بازي شطرنج با حريفي قدر كه بايد ششدانگ جمع و
جور باشيد تا مرتكب اشتباه مرگباري نشويد كه منجر به مات
شدنتان شود.
اما بعضي دغدغههاي فكري و تصاوير مطول
نيز هست كه در مقوله داستان كوتاه پرداختني نيست آن هنگام
است كه به نوشتن رمان رو ميآورم (البته با اجازه
دغدغههاي زندگي). اين امكان هست كه شخصيتهاي داستانهاي
كوتاه، پس زمينه مشتركي با شخصيت رمانها داشته باشند، يا
مبنايي شوند براي آن كه در طوماري مطول به شرح زندگي خود
بپردازند.
-شما جدا از نوشتن، مدتي ويراستاري نيز
كردهايد و سالها ناشر بودهايد. چقدر اينها بر هم تأثير
گذاشتهاند؛ مثلاً سراغ موضوعي برويد كه فروش بهتري پيدا
كنيد ؟
حقيقت را ميگويم، فكر ميكنيد كداميك از
كارهايم را به قصد افزايش تيراژ نوشتهام؟ مثلاً سيماب را؟
كه ده بيست صفحه اولش خواننده آسان پنسند را وا ميدارد به
بستن كتاب؟
در دنياي پردغدغه يك لقمه و نان و قسط
آپارتمان چه كسي حوصله خواندن آثار ما را دارد؟جوانها كه
كارهاي مهمي مثل چت با اينترنت و رفتن به كافي شاپ و گوش
كردن با تماشاي سيديهاي رنگارنگ پاپ و تماشاي فيلمهاي
عاشقانه سرخ و صورتي و زرد و پرداخت به مساله حياتي عشق
ميان پسر پولداره و دختر فقيره يا بالعكس فرصتي برايشان
نميگذارد كتاب بخواند و اگر هم فرصتي برايش پيش بيايد
ادبيات راحتالحلقومي نويسندگان معروف و پرتيراژ مثل آقاي
"با ادبزاده" و "رجبعلي ـ الف" دمدست هست. كتابهاي مرا
ميخواهند چه كار؟
ضمن اداي احترام به يكي دو هزار نفري كه
وقت عزيزشان را صرف خواندن نوشتههاي ناقابل من ميكنند،
بايد بگويم هيچگاه دغدغه افزايش تيراژ به مخيلهام راه
پيدا نكرده است.
-طي چندسال گذشته نگاه خاصي بر ادبيات
ايران حاكم شده است و پيشنهادي خاصي ارايه ميدهند فكر
نميكنيد جايز ادبي دچار بحران شده است ؟
در همه جاي دنيا هم آثار جويس و فالكنر و
ولف چاپ ميشود و فروش ميرود و هم آثار جان گريشام و
مايكل كراپتون و دانيل استيل.
ما هم نه بخيل هستيم نه انحصارطلب، اما
اشكال كار اينجاست كه بخشي از كساني كه كار نقد و ارزيابي
ادبيات را به عهده گرفتهاند، فرق سره و ناسره را تشخيص
نميدهند و سطح فكر و قضاوت و حوصلهشان در حد همين ادبيات
نازل و نيمه نازل است و علناً هم آن را تبليغ ميكنند و
بيانيه هم ميدهند. بيانيه يكي از جوايز ادبي توهيني بود
آشكار به نويسندگان جدي اين مملكت، اگرچه سهواً تنظيم شده
باشد و من هنگام قرائت آن احساس خفت كردم، در صندلي خود
فرو رفتم و پشيمان شدم از نويسنده بودن خودم. محمدرضا
صفدري كه حساستر از من بود، همان جا به عنوان اعتراض از
آن جلسه نامنظم و آشفته گريخت.
جالبتر از آن بيانيه، جايزهاي ديگر
بود. مانيفيست چند مادهاي كه نویسندگان را مكلف و مقيد
ميكند به رعايت اين قواعد تا مشمول لطف آقايان بشوند و
جايزه بگيرند.
دستورالعمل پدرسالارانه آقايان را ملاحظه
بفرماييد. نويسندگان چه بنويسند يا ننويسند تا مشمول لطف
حضرات شوند... يكي ديگر از جوايز هم علناً سليقهاي عمل
كرده و آقايان داوران به قيافهها نمره ميدهند و نوع
روابطي كه با بعضي مخدرات دارند. از فلان قيافه و فلان كس
اصلاً خوشم نميآيد، چون چند سال پيش فلان شعر مرا بيارزش
خوانده و حالا وقت تلافي است.
-كجا بايد دنبال مشكل بود ؟
نميدانم وقتي ويراستار و احياناً منتقد
درجه دومي كه سليفه ادبياش در حد خواندن و چاپ پاورقيهاي
پرفروش است (براي حرفهايم تماماً مدرك دارم و اگر خواستيد
خصوصي عرض ميكنم.) بشود داور جشنواره، البته اوضاع چنين
خواهد بود.
وقتي فلان آقاي داور بررسي آثار ادبي را
به علت مشغله زياد به شاگردان كلاس داستاننويسياش واگذار
كند و احياناً فرصتي به دست آورد، تورق نهايي را به دست
بگيرد، اوضاع بهتر از اين نخواهد بود.
-با اين حساب با عنوان (بحران جوايز ادبي
موافق هستيد.
بله، موافقم و اميدوارم كساني كه شايستگي
نقد و بررسي ادبيات را دارند از زير بار ارزيابي در اين
داوريها شانه خالي نكنند و با استعفايشان جا را براي
كوتولههاي ادبي بازتر نكنند. اگر غير از اين باشد،
پيشنهاد ميكنم نويسندگان نسل سوم حداقل همان كاري را
بكنند كه نويسنده بزرگمان محمود دولتآبادي با واقيعتبيني
و پيشگويانه كرد و خود را از قبل از اين ماجرا كه كمكم به
جنجال مبدل خواهد شد كنار كشيد؛ چه ميدانست كه در حد نام
و آوازه او نيست كه تن به چنين داوريهاي بدهد.
-متفاوت نويسي در نسل جديد، موضوعي است كه
اين روزها مورد توجه بسياري از اهالي فرهنگ و ادبيات شده
است. آيا شما شاهد چنين مقولهاي در آثار نويسندگان جوان
بودهايد ؟
بله، من سر فرصت و با دقت ادبيات جدي
معاصر را دنبال ميكنم. ميخوانم و درباره آن فكر ميكنم.
استعدادهاي درخشاني از راه ميرسند. اميدوارم كار خود را
جدي دنبال كنند، اما از طرفي تقليد كوركورانه و شيفتگي
سراز پانشناخته عدهاي به مكاتب جديد كه انگار وحي منزل و
آخرين كلام در ادبيات است مثل پست مدرنيسم، مثل ميني
ماليسم، به ساختار شكني ناهنجار و نامعقول، آشناييزدايي
واژگاني تا حد ديوانه بازيهاي نحوي و دستوري خطري جدي است
براي ادبيات داستاني كه شعر معاصرمان ضربه سختي از آن
خورده. جوانترها بدانند، زماني كه ما موهايمان هنوز سياه
بود، امواج دادائيسم و فوتوريسم و سوررئاليسم و ناتوراليسم
و رئاليسم سوسياليستي و... پيدرپي آمدند و كهنه شدند و
رفتند. اين مكاتب هم با همه اهن و تلپ ادبي ماندني نخواهند
بود. از طرفي متأسفم كه ما نويسندگان ايراني (اول از همه
خودم) چرا جدا به فكر نوجويي در ادبيات معاصرمان نيستيم؟
جوانترها هنوز که هنوز است در پی تقلید
از چخوف و جویس و اخیراً کارور هستند. جوانهای ما عارشان
میآید، هزارویکشب، تاریخ بیهقی، سفرنامه ناصرخسرو،
قابوسنامه، کلیله و دمنه، گلستان و تاریخ طبری را بخوانند.
آثار هدایت و ساعدی و گلستان و گلشیری و دولت آبادی و
دانشور و بهرام صادقی را چطور؟
بخوانند و بعد هم بپردازند به بیرون
کشیدن و ابداع سبکی برخاسته از فرهنگ ما، از ادبیات ایران.
قصه و داستان البته منشا و ساختار غربی دارد، اما این که
همه ماجرا نیست. |