|
شرح احوال
آقا رضا ! آقای
نویسنده !
نوشتهی رضا جولایی
پنجشنبه 17 اردیبهشت
1383 ویژه نامهی هنگام
چقدر سخت است حرف زدن دربارهي خود،
صريح و صادق، خود واقعي آدم، كه به هزار و يك دليل
پيچيدهي روحي و شايد نامعقول آويزان ميشوي تا بگريزي از
برداشتن نقاب، ريختن روي دايره، چه دشوار است كندو كاو
آشكار در لايهها، سر فرو بردن در چاه وجود... شرقي هستيم
ديگر، با روحي كه مثل كوچههاي گذشتهمان، خانههايمان،
سردابهها و دهليزهايي كه براي فرار ميساختيم، تو در
توست. بس كه توسري خوردهايم در طول تاريخ، بس كه مثل
غارتيان بر سرمان ريختند و پس و پيش وجودمان را زير رو
كردند.
بعد فكر ميكني كه تازه آن چه از پرسه
زدن در پس كوچههاي گذشته و دهليزها و چاهها و هر كوفت و
زهرمار ديگري كه در درونت پنهان است، بگويي براي ديگران كه
چه شود؟ مگر تو كي هستي؟ نویسنده بودن در این مملکت بساز و
بندازهای تازه به دوران رسیدهای که برای تو ارزش تعیین
میکنند یعنی هنر؟ توي نويسنده در كجاي كار اين مُلكي، در
شرايطي كه بهاي آرايش ماهانه سگ خانم يكي از همين تازه به
دوران رسيدهها برابر است با درآمد ماهانه يك خانوادهي
زير خط فقر؟ آقا رضا، آقاي نويسنده سرت را بگذار و بمير.
چه نفعي دارد دانستن زندگي واقعيات براي ديگران؟ كه
بگويند اين هم مجنوني ديگر؟ بدبخت، ژوليوس سزار نيستي كه
بيايي و بگويي
Vici.
Vedi, Veni و بروي پي كارت.
يادت هست كه بچه بودي و نشاندندت روي
صندلي عكاسي، در آن لباس سفيد تابستاني كه پارچهاي زبر
داشت و پس كلهي تيغ خوردهات را ميآزرد؟ معذّب بودي كه
ميبايد تكان نخوري و خيره بشوي به شيشهي تاريك عدسي؟
دماغت ميخاريد و عرق از سر و گوشت راه افتاده بود تا زير
يقهي زبر لباس و عكاس پشت پارچهي سياه معلوم نبود چه
غلطي ميكند و درست در لحظهي آخر، آن لحظه كه نبايد تكان
ميخوردي، تكان خوردي و عكس خراب شد؟ چهرهي معطل عكاس را
يادت هست؟
حالا از تو زندگي نامه خواستهاند، يعني
بايد جلو دوربين بنشيني و تكان نخوري تا عكس واقعي...
انشاء امروز ما: زندگي خود را در چند
صفحه بنويسيد.
قبليها را از زيرش در رفتي.
درماه قبل، آن خانم جوان: عقيدهي شما
دربارهي پست مدرنيسم و رابطهي آن...
گفتي:يا خود خدا... بگوييد نيستم رفتم
كوير.
و آن يكي: آقاي جولايي چرا سينماي ايران
از ادبيات معاصره بهره نميبرد؟
در دلت گفتي به درك كه بهره نميبرد بس
كه خودشان نابغه دارند. بعد با صداي بلند گفتي خانم من خود
آقاي جولايي نيستم، پسرشان هستم.
و آن سومي كه دربارهي انتخابات و سياست
و ترافيك و هزار درد بيدرمان ديگر ميپرسيد...
به دخترت گفتي: بگوييد جولايي مرد، رفت
يك جاي يك متري دراز كشيد.
و چهرهي متعجب و ناراحت دخترت كه
ميگفت: «اِ... بابا چرا با من اين طور حرف ميزني؟»
اما اين يكي را گير افتادي رضا. حالا
بنويس ديگر. راستش را بگو. وسط اين الم شنگهاي كه نامش
زندگي است و سهم تو جهان سومي است از اين دنيا، سهمي
ناعادلانه.
بنويس از معاش و آيندهي فرزندان و كاري
كه پابر هواست و نوشتن. چقدر فرصت مانده براي نوشتن وقتي
تشويش و اضطراب يك دقيقه آرامت نميگذارد. بنشين و بگو كي
هستي.
اين كه متولد چه سالي هستي مهم نيست. مهم
نيست در كدام شهر به دنيا آمدي، هست؟
بگو مثلاً زماني به دنيا آمدم كه جنگ دوم
ايران و روس به پايان رسيده بود و چشم كه به دنيا گشودم،
حجلهها را ديدم بر سر كوچههاي قجري و بيرقهاي سياه را.
يا بگو محل تولدم دارالخلافهي به دود
نشسته غرق مصيبت و پرخاش و آشفتگي است كه روي گسلي هفت
ريشتري پرپر ميزند.
اول از بچگيت بگو، بگو كه به تو ياد
دادند بايد درسخوان باشي و مؤدب و جلو بزرگترها حرف نزني
و تو خرخوان شدي و موذي و حرف نزدي اما براي بزرگترها
نوشتي. و اين قالب تو شد كه بعدها سردر خود فرو بري...
تابستانها وقتي همه فوتبال بازي ميكردند در پس كوچهها
تو كتاب ميخواندي، تولستوي ميخواندي، جنگ و صلح را در
دوازده سالگي و سر در نميآوردي و كنت مونت كريستو كه
آسانتر بود، مجنون كتاب شدي... خواندی و خواندي و خسته
شدي و خوابت برد. بعد وقتي از خواب بيدار شدي ديدي كه هفده
هيجده ساله شدهاي و دوستانت شلوار لوله تفنگي ميپوشند و
كت كمر باريك و عصرهاي پنجشنبه جلو سينما راديو سيتي با
دخترها قرار ميگذارند و يواشكي سيگار پال مال دود ميكنند
و صبحهاي شنبه شرح مطول ميدمند از قهرمان بازيهايشان
براي دخترها و رد كردن تلفن و...
توجه داشتي بگويي؟ كه سگ ولگرد را يك عصر
پنجشنبه چند ساعته بلعيده بودي و حاصل گيجي و منگي ورود به
آن دنياي غريب بود.
حالا پشيماني؟ راستش را بگو! كه چرا
دنبال دخترها نرفتي و نامهي عاشقانه ننوشتي؟ بعد روزگار
چرخيده و پرتاب شدي به شيراز غريب درخشان سروها و رايحهي
بهار نارنج كوچه پس كوچههاي قديمي محلهي آستانه، كه پيچش
روح تو را داشت و ميچرخيدي و يادت ميرفت كه گرسنهاي...
تا روي سكوي خانهاي گلي آرام بگيري و با نان و پنير حسام
سياه، مجنون سالهاي پنجاه محلههاي قديمي شريك شوي و دلت
خوش باشد كه شايد اين خانه، خانهي حافظ بوده و در هفتصد
سال قبل و نوك سرو حياطش را از لب ديوار كاهگلي ميديدي.
چه حال و هوايي داشت آن سالها كه روزهاي
باراني مِه روي شهر را ميپوشاند و مرغان دريايي دسته دسته
روي برگههاي رودخانهي خشك جمع ميشدند. انگار در شهري
شمالي بودي، نزديك دريا بود.
رفته بودي چه بخواني و چه خواندي.
Chemistry 104
ـ
Physic pauling - Embroyology 103
يادت ميآيد اينها را ميانداختي
كنار، تا به بقيه اعترافات روسو گوش بدهي؟
وقتي بهار ميشد، همهي شهر نشئهي شرابي
بود كه در هوا موج ميزد و چشمان سياه دخترهاي شيرازي و
گرامافون كهنهي وازگن، صفحات سي و سه دور خاچاطوريان و
سينماي دانشگاه، آرتورپني كه در تعقيب تو بودن آنتونيوني
كه زندگي را گرانديسمان كرده بود و پولانسكي كه ميبوسيد
ولي گاز نميگرفت. فرهاد غبرايي، مترجم سالهاي بعد،
مسئول انجمن فيلم بود. همان پسر مؤدب و خوش خلق و بذلهگو
و با سواد، چقدر از سينما ميدانست. هيچكاك و كوبريك را با
كمك او شناختي. ياد او را هم با خود برد. مثل همهي آن
سالها و آن آدمها. بعد يك روز ضربهاي به سرت خورد و
احساس كردي بايد بنويسي. صورتك نويسندهاي را بر چهره
گذاشتي و از درونت خاطرات گم شدهي پدرانت را بيرون كشيدي
و نوشتي و اين ضربه ميتوانست به جاي ديگري بخورد و بقال
شوي يا رمال و نوشتي و نوشتي... و كتابهاي بیولوژی و شيمي
براي هميشه رفتند پي كارشان و موها سفيد شد و نوشتي.
بيست سال، سيسال... انديشههاي دور و دراز
ماليخوليايي... گاهي خيال كردي كسي هستي و صاحب فكري و
الكي دلت را خوشكردي به چهار تا جملهی قلمبه و سلمبه و
آن صورتكهاي عجيب و غريبي كه هر بار به صورت ميزديو...
پنجاه سالگي رسيد. هر چند درونت همان پسرك هفده ـ هجده
ساله سرگردان كوچههاي حافظ، عاشق سينماي نئورئاليسم
ايتاليا و صفحههاي بزرگ بيتلز و جون بائز دارد داد ميزند
كه گور پدر موهاي سفيد و چشمهايي كه به عينك نيازمندند
(راستي جرجهارسون (Harison)
هم مرد فقط چند سال از تو بزرگتر بود، با آن موهاي بلند و
بلوز يقه اسكي مشكي، يادت هست كه دلت ميخواست مثل او
Cord
بگيري؟ سرطان گرفت و رفت). داد ميزند ميخواهم بخوانم
همهي شعرهاي نانوشتهي اين جهان را و گوش بدهم به نواي
موسيقايي عالم و آه... كه چقدر دوست دارم فيلمهاي ناب را:
آماركورد و حادثه و خانمها آقايان،
طعم چاي بهار نارنج و صداي باد ابتداي بهار را كه ميان پس
كوچههاي گل سرخ هُردود ميكشد و بوي آن سالهاي غريب را
با خود دارد.
تا اين جا چه گفتي از خودت؟ هيچ. باز هم
جلو دوربين، وول خوردي و عكست تيره و تار شد. لااقل بگو از
همسري که سالها در غم فراوان و شادي اندكت سهيم بوده و از
فرزندان صبورت... بگو كه چه طور تو را پذيرفتهاند؟...
سطرهاي محدودي كه در اختيارت گذاشته شده
بود با پشتك و وارو پر كردي و چيزي نگفتي. درست مثل پسر
اسرافكار، بيخيال و لاابالي هرزدادي رضا. صاف نبودي. نگو
كه نفهميدي چگونه از بيست سالگي پرتاب شدي به پنجاه و از
پنجاه به شصت و هفتاد تا برسي به تكه زميني يك متر در نيم
متر.
«با كمال تأسف و تألم درگذشت پدري
مهربان، همسري فداكار و نويسندهاي تــ... را به اطلاع
دوستان و آشنايان مير ساند، رضاجولايي متولد 1329، تهران
كه مثل ژوليوس سزار آمد، خورد و نوشت و همه چيز را حرام
كرد و رفت.» |